دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

چه آفتاب جمالی که از مجره گشادی - درون روزن عالم چو روز بخت فتادی

هزار سوسن نادر ز روی گل بشکفتی - هزار رسم دل افزا بدان چمن بنهادی
هزار اطلس کحلی بنفشه وار دریدی - که پر و بال مریدی و جان جان مرادی
در آن زمان که به خوبی کلاه عقل ربایی - نه عقل پره کاه ست و تو به لطف چو بادی
چه عقل دارد آن گل که پیش باد ستیزد - نه از نسیم ویستش جمال و نیک نهادی
میی که کف تو بخشد دو صد خمار به ارزد - چگونه گیج نگردد سر وجود ز شادی

اگر مرا تو ندانی بپرس از شب تاری -شبست محرم عاشق گواه ناله و زاری

چه جای شب که هزاران نشانه دارد عاشق - کمینه اشک و رخ زرد و لاغری و نزاری
چو ابر ساعت گریه چو کوه وقت تحمل - چو آب سجده کنان و چو خاک راه به خواری
ولیک این همه محنت به گرد باغ چو خاری - درون باغ گلستان و یار و چشمه جاری
چو بگذری تو ز دیوار باغ و در چمن آیی - زبان شکر گزاری سجود شکر بیاری
که شکر و حمد خدا را که برد جور خزان را - شکفته گشت زمین و بهار کرد بهاری
هزار یشاخ برهنه قرین حله گل شد - هزار خار مغیلان رهیده گشت ز خاری
حلاوت غم معشوق را چه داند عاقل - چو جوله ست نداند طریق جنگ و سواری
برادر و پدر و مادر تو عشاقند - که جمله یک شده اند و سرشته اند ز یاری
نمک شود چو درافتد هزار تن به نمکدان - دوی نماند در تن چه مرغزی چه بخاری
مکش عنان سخن را به کودنی ملولان - تو تشنگان ملک بین به وقت حرف گزاری

چو مهر عشق سلیمان به هر دو کون تو داری - مکش تو دامن خود را که شرط نیست بیاری

نه بند گردد بندی نه دل پذیرد پندی - چو تنگ شکرقندی توام درون کناری
طراوت سمنی تو چه رونق چمنی تو - مگر تو عین منی تو مگر تو آینه واری
چه نور پنج و ششی تو که آفت حبشی تو - چو خوان عشق کشی تو ز سنگ آب برآری
چه کیمیای زری تو چه رونق قمری تو - چو دل ز سینه بری تو هزار سینه بیاری
ز خلق جمله گسستم که عشق دوست بسستم - چو در فنا بنشستم مرا چه کار به زاری
بسوخت عشق تو خرمن نه جان بماند نه این تن - جوی نیابی تو از من اگر هزار فشاری
برون ز دور زمانی مثال گوهر کانی - نشسته ایم چو جانی اگر کشی و بداری
ز جام شربت شافی شدم به عشق تو لافی - بیامدم زر صافی اگر تو کوره ناری
کف از بهشت بشوید چو باغ عشق تو گوید - کز او جواهر روید اگر چه سنگ بکاری
دلی که عشق نوازد در این جهان بنسازد - ازانک می نگذارد که یک زمانش بخاری
تو شمس خسرو تبریز شراب باقی برریز - براق عشق بکن تیز که بس لطیف سواری