دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

هزار جان مقدس هزار گوهر کانی - فدای جاه و جمالت که روح بخش جهانی

چه روح ها که فزایی چه حلقه ها که ربایی - چو ماه غیب نمایی ز پرده های نهانی
چو در غزا تو بتازی ز بحر گرد برآری - هزار بحر بجوشد چو قطره ای بچکانی
تویی ز کون گزیده تویی گشایش دیده -به یک نظر تو ببخشی سعادت دوجهانی
کژی که هست جهان را چو تیر راست کن آن را - بکش کمان زمان را که سخت سخته کمانی
نه چرخ زهر چشاند نه ترس و خوف بماند - چو دل ثنای تو خواند که شاه امن و امانی
به چرخ سینه برآیی هزار ماه نمایی - یکی بدان که تو اینی یکی بدان که تو آنی
تو راست چرخ چو چاکر تو مه نباشی و اختر - هزار ماه منور ز آستین بفشانی
تو شمس مفخر تبریز به خواجگی چو نشینی - صد آفتاب زمان را چو بندگان بنشانی

چه آفتاب جمالی که از مجره گشادی - درون روزن عالم چو روز بخت فتادی

هزار سوسن نادر ز روی گل بشکفتی - هزار رسم دل افزا بدان چمن بنهادی
هزار اطلس کحلی بنفشه وار دریدی - که پر و بال مریدی و جان جان مرادی
در آن زمان که به خوبی کلاه عقل ربایی - نه عقل پره کاه ست و تو به لطف چو بادی
چه عقل دارد آن گل که پیش باد ستیزد - نه از نسیم ویستش جمال و نیک نهادی
میی که کف تو بخشد دو صد خمار به ارزد - چگونه گیج نگردد سر وجود ز شادی

اگر مرا تو ندانی بپرس از شب تاری -شبست محرم عاشق گواه ناله و زاری

چه جای شب که هزاران نشانه دارد عاشق - کمینه اشک و رخ زرد و لاغری و نزاری
چو ابر ساعت گریه چو کوه وقت تحمل - چو آب سجده کنان و چو خاک راه به خواری
ولیک این همه محنت به گرد باغ چو خاری - درون باغ گلستان و یار و چشمه جاری
چو بگذری تو ز دیوار باغ و در چمن آیی - زبان شکر گزاری سجود شکر بیاری
که شکر و حمد خدا را که برد جور خزان را - شکفته گشت زمین و بهار کرد بهاری
هزار یشاخ برهنه قرین حله گل شد - هزار خار مغیلان رهیده گشت ز خاری
حلاوت غم معشوق را چه داند عاقل - چو جوله ست نداند طریق جنگ و سواری
برادر و پدر و مادر تو عشاقند - که جمله یک شده اند و سرشته اند ز یاری
نمک شود چو درافتد هزار تن به نمکدان - دوی نماند در تن چه مرغزی چه بخاری
مکش عنان سخن را به کودنی ملولان - تو تشنگان ملک بین به وقت حرف گزاری