دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

ببرد عقل و دلم را براق عشق معانی - مرا بپرس کجا برد آن طرف که ندانی

بدان رواق رسیدم که ماه و چرخ ندیدم - بدان جهان که جهان هم جدا شود ز جهانی
یکی دمیم امان ده که عقل من به من آید - بگویمت صفت جان تو گوش دار که جانی
ولیک پیشتر آ خواجه گوش بر دهنم ده - که گوش دارد دیوار و این سریست نهانی
عنایتیست ز جانان چنین غریب کرامت - ز راه گوش درآید چراغ های عیانی
رفیق خضر خرد شو به سوی چشمه حیوان - که تا چو چشمه خورشید روز نور فشانی
چنانک گشت زلیخا جوان به همت یوسف - جهان کهنه بیابد از این ستاره جوانی
فروخورد مه و خورشید و قطب هفت فلک را - سهیل جان چو برآید ز سوی رکن یمانی
دمی قراضه دین را بگیر و زیر زبان نه - که تا به نقد ببینی که در درونه چه کانی
فتاده ای به دهان ها همی گزندت مردم - لطیف و پخته چو نانی بدان همیشه چنانی
چو ذره پای بکوبی چو نور دست تو گیرد - ز سردیست و ز تری که همچو ریگ گرانی
چو آفتاب برآمد به خاک تیره بگوید - که چون قرین تو گشتم تو صاحب دو قرانی
تو بز نه ای که برآیی چراغپایه به بازی - که پیش گله شیران چو نره شیر شبانی
چراغ پنج حست را به نور دل بفروزان - حواس پنج نمازست و دل چو سبع مثانی
همی رسد ز سموات هر صبوح ندایی - که ره بری به نشانی چو گرد ره بنشانی
سپس مکش چو مخنث عنان عزم که پیشت - دو لشکرست که در وی تو پیش رو چو سنانی
شکر به پیش تو آمد که برگشای دهان را - چرا ز دعوت شکر چو پسته بسته دهانی
بگیر طبله شکر بخور به طبل که نوشت - مکوب طبل فسانه چرا حریف زبانی
ز شمس مفخر تبریز آفتاب پرستی - که اوست شمس معارف رئیس شمس مکانی

هزار جان مقدس هزار گوهر کانی - فدای جاه و جمالت که روح بخش جهانی

چه روح ها که فزایی چه حلقه ها که ربایی - چو ماه غیب نمایی ز پرده های نهانی
چو در غزا تو بتازی ز بحر گرد برآری - هزار بحر بجوشد چو قطره ای بچکانی
تویی ز کون گزیده تویی گشایش دیده -به یک نظر تو ببخشی سعادت دوجهانی
کژی که هست جهان را چو تیر راست کن آن را - بکش کمان زمان را که سخت سخته کمانی
نه چرخ زهر چشاند نه ترس و خوف بماند - چو دل ثنای تو خواند که شاه امن و امانی
به چرخ سینه برآیی هزار ماه نمایی - یکی بدان که تو اینی یکی بدان که تو آنی
تو راست چرخ چو چاکر تو مه نباشی و اختر - هزار ماه منور ز آستین بفشانی
تو شمس مفخر تبریز به خواجگی چو نشینی - صد آفتاب زمان را چو بندگان بنشانی

چه آفتاب جمالی که از مجره گشادی - درون روزن عالم چو روز بخت فتادی

هزار سوسن نادر ز روی گل بشکفتی - هزار رسم دل افزا بدان چمن بنهادی
هزار اطلس کحلی بنفشه وار دریدی - که پر و بال مریدی و جان جان مرادی
در آن زمان که به خوبی کلاه عقل ربایی - نه عقل پره کاه ست و تو به لطف چو بادی
چه عقل دارد آن گل که پیش باد ستیزد - نه از نسیم ویستش جمال و نیک نهادی
میی که کف تو بخشد دو صد خمار به ارزد - چگونه گیج نگردد سر وجود ز شادی