دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

گاه چو اشتر در وحل آیی - گه چو شکاری در عجل آیی

کجکنن اغلن چند گریزی - عاقبت آخر در عمل آیی
در سوی بی سو می رو و می جو - تا کی ای دل در علل آیی
در طلبی تو در طرب افتی - در نمدی تو در حلل آیی
دردسر آید شور و شر آید - عاشق شو تا بی خلل آیی
نفخ کند جان در دل ترسان - مطرب جویی در غزل آیی
چونک قویتر دردمد آن نی - در رخ دلبر مکتحل آیی
چنگ بگیری ننگ پذیری - فاعل نبوی مفتعل آیی
از غم دلبر در برش افتی - در کف اویی در بغل آیی
فکر رها کن ترک نهی کن - زانک ز حیرت با دول آیی
فکر چو آید ضد ورا بین - زین دو به حیرت محتمل آیی
زانک تردد آرد به حیرت - زین دو تحول در محل آیی
ز اول فکرت آخر ره بین - چند به گفتن منتقل آیی

به خاک پای تو ای مه هر آن شبی که بتابی - به جای عمر عزیزی چو عمر ما نشتابی

چو شب روان هوس را تو چشمی و تو چراغی - مسافران فلک را تو آتشی و تو آبی
در این منازل گردون در این طواف همایون - گر از قضا مه ما را به اتفاق بیابی
اگر چه روح جهانست و روح سوی ندارد - ثواب کن سوی او رو اگر چه غرق ثوابی
بگو به تست پیامی اگر چه حاضر جانی - جواب ده به حق آنک بس لطیف جوابی
هزار مهره ربودی هنوز اول بازیست - هزار پرده دریدی هنوز زیر نقابی
چه ناله هاست نهان و چه زخم هاست دلم را - زهی رباب دل من به دست چون تو ربابی
دلم تو را چو ربابی تنم تو را چو خرابی - رباب می زن و می گرد مست گرد خرابی
همه ز جام تو مستند هر یکی ز شرابی - ز جام خویش نپرسی که مست از چه شرابی
کجاست ساحل دریا دلا که هر دم غرقی - کجاست آتش غیبی که لحظه لحظه کبابی

ببرد عقل و دلم را براق عشق معانی - مرا بپرس کجا برد آن طرف که ندانی

بدان رواق رسیدم که ماه و چرخ ندیدم - بدان جهان که جهان هم جدا شود ز جهانی
یکی دمیم امان ده که عقل من به من آید - بگویمت صفت جان تو گوش دار که جانی
ولیک پیشتر آ خواجه گوش بر دهنم ده - که گوش دارد دیوار و این سریست نهانی
عنایتیست ز جانان چنین غریب کرامت - ز راه گوش درآید چراغ های عیانی
رفیق خضر خرد شو به سوی چشمه حیوان - که تا چو چشمه خورشید روز نور فشانی
چنانک گشت زلیخا جوان به همت یوسف - جهان کهنه بیابد از این ستاره جوانی
فروخورد مه و خورشید و قطب هفت فلک را - سهیل جان چو برآید ز سوی رکن یمانی
دمی قراضه دین را بگیر و زیر زبان نه - که تا به نقد ببینی که در درونه چه کانی
فتاده ای به دهان ها همی گزندت مردم - لطیف و پخته چو نانی بدان همیشه چنانی
چو ذره پای بکوبی چو نور دست تو گیرد - ز سردیست و ز تری که همچو ریگ گرانی
چو آفتاب برآمد به خاک تیره بگوید - که چون قرین تو گشتم تو صاحب دو قرانی
تو بز نه ای که برآیی چراغپایه به بازی - که پیش گله شیران چو نره شیر شبانی
چراغ پنج حست را به نور دل بفروزان - حواس پنج نمازست و دل چو سبع مثانی
همی رسد ز سموات هر صبوح ندایی - که ره بری به نشانی چو گرد ره بنشانی
سپس مکش چو مخنث عنان عزم که پیشت - دو لشکرست که در وی تو پیش رو چو سنانی
شکر به پیش تو آمد که برگشای دهان را - چرا ز دعوت شکر چو پسته بسته دهانی
بگیر طبله شکر بخور به طبل که نوشت - مکوب طبل فسانه چرا حریف زبانی
ز شمس مفخر تبریز آفتاب پرستی - که اوست شمس معارف رئیس شمس مکانی