دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

چند دویدم سوی افندی - شکر که دیدم روی افندی

در شب تاری ره متواری - رهبر ما شد بوی افندی
شادی جان ها ذوق دهان ها - اصل مکان ها کوی افندی
صحن گلستان عشرت مستان - آب حیات و جوی افندی
عیش معظم جام دمادم - بزم دو عالم طوی افندی
کام من آمد دام افندی - های من آمد هوی افندی
گرگ ز بره دست بدارد - چون شنود او قوی افندی
گنج سبیلی خوان خلیلی - نیست بخیلی خوی افندی
کله شاهان سکه ماهان - در خم چوگان گوی افندی
خامش و کم گو هی کی بود او - قبله اوها اوی افندی

می رسد ای جان باد بهاری - تا سوی گلشن دست برآری

سبزه و سوسن لاله و سنبل - گفت بروید هر چه بکاری
غنچه و گل ها مغفرت آمد - تا ننماید زشتی خاری
رفعت آمد سرو سهی را - یافت عزیزی از پس خواری
روح درآید در همه گلشن - ک آب نماید روح سپاری
خوبی گلشن ز آب فزاید - سخت مبارک آمد یاری
کرد پیامی برگ به میوه - زود بیایی گوش نخاری
شاه ثمارست آن عنب خوش - زانک درختش داشت نزاری
در دی شهوت چند بماند - باغ دل ما حبس و حصاری
راه ز دل جو ماه ز جان جو - خاک چه دارد غیر غباری
خیز بشو رو لیک به آبی - ک آرد گل را خوب عذاری
گفت به ریحان شاخ شکوفه - در ره ما نه هر چه که داری
بلبل مرغان گفت به بستان - دام شما راییم شکاری
لابه کند گل رحمت حق را - بر ما دی را برنگماری
گوید یزدان شیره ز میوه - کی به کف آید تا نفشاری
غم مخور از دی وز غز و غارت - وز در من بین کارگزاری
شکر و ستایش ذوق و فزایش - رو ننماید جز که به زاری
عمر ببخشم بی ز شمارت - گر بستانم عمر شماری
باده ببخشم بی ز خمارت - گر بستانم خمر خماری
چند نگاران دارد دانش - کاغذها را چند نگاری
از تو سیه شد چهره کاغذ - چونک بخوانی خط نهاری
دود رها کن نور نگر تو - از مه جانان در شب تاری
بس کن و بس کن ز اسب فرود آ - تا که کند او شاه سواری

دوش همه شب دوش همه شب - گشتم من بر بام افندی

آخر شب شد آخر شب شد - خوردم می از جام افندی
شیر و شکر را شمس و قمر را - مایه ببخشد نام افندی
نور دو عالم عشق قدیمی - دولت مرغان دام افندی
شیر روان شد خوش ز بیانش - شیر سیه شد رام افندی
کام ملوکان جایزه گیری - جایزه بخشی کام افندی
کعبه جان ها روی ملیحش - پخته عالم خام افندی
گر الفی و سابق حرفی - محو شو اندر لام افندی
نور بود او نار نماید - خاص بود خود عام افندی
بس کن بس کن کس نتواند - که بگزارد وام افندی