دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

حرف: یاء: قسمت هفتم

سلمک الله نیست مثل تو یاری - نیست نکوتر ز بندگی تو کاری

ای دل گفتی که یار غار منست او - هیچ نگنجد چنین محیط به غاری
عاشق او خرد نیست زانک نخسبد - بر سر آن گنج غیب هر نره ماری
ذره به ذره کنار شوق گشادست - گر چه نگنجد نگار ما به کناری
آن شکرستان رسید تا نگذارد - سرکه فروشنده ای و غوره فشاری
جوی فراتی روان شدست از این سو - کاین همه جان ها ز آب اوست بخاری
از سر مستی پریر گفتم او را - کار مرا این زمان بده تو قراری
خنده شیرین زد و ز شرم برافروخت - ماه غریب از چو من غریب شماری
گفت مخور غم که زرد و خشک نماند - باغ تو با این چنین لطیف بهاری
هفت فلک ز آتش منست چو دودی - هفت زمین در ره منست غباری
دام جهان را هزار قرن گذشتست - درخور صیدم نیامدست شکاری
هم به کنار آمد این زمانه و دورش - عاشق مستی ز ما نیافت کناری
این مه و خورشید چون دو گاو خراسند - روز چرایی و شب اسیر شیاری
جمع خرانی نگر که گاوپرستند - یاوه شدستند بی شکال و فساری
رو به خران گو که ریش گاو بریزاد - توبه کنید و روید سوی مطاری
تا که شود هر خری ندیم مسیحی - وحی پذیرنده ای و روح سپاری
از شش و از پنج بگذرید و ببینید - شهره حریفان و مقبلانه قماری
چون به خلاصه رسید تا که بگویم - سوخت لبم را ز شوق دوست شراری
ماند سخن در دهان و رفت دل من - جانب یاران به سوی دور دیاری

خوشدلم از یار همچنانک تو دیدی - جان پرانوار همچنانک تو دیدی

از چمن یار صد روان مقدس - در گل و گلزار همچنانک تو دیدی
هر کی دلی داشت زین هوس تو ببینش - بی دل و بی کار همچنانک تو دیدی
هر نظری کو بدید روی تو را گشت - خواجه اسرار همچنانک تو دیدی
صورت منصور دانک بود بهانه - برشده بر دار همچنانک تو دیدی
هست بر اومید گلستان تو جان ها - ساخته با خار همچنانک تو دیدی
عشق چو طاووس چون پرید شود دل - خانه پرمار همچنانک تو دیدی
عشق گزین عشق بی حیات خوش عشق - عمر بود بار همچنانک تو دیدی
در دل عشاق فخر و ملک دو عالم - ننگ بود عار همچنانک تو دیدی
عشق خداوند شمس دین که به تبریز - جان کند ایثار همچنانک تو دیدی