دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

آه که دلم برد غمزه های نگاری - شیر شگرف آمد و ضعیف شکاری

هیچ دلی چون نبود خالی از اندوه - درد و غم چون تو یار و دلبر باری
از پی این عشق اشک هاست روانه - خوب شهی آمد و لطیف نثاری
چشم پیاپی چو ابر آب فشاند - تا ننشیند بر آن نیاز غباری
کان شکر آن لبست باد بقایش - تا که نماند حزین و غوره فشاری
نک شب قدرست و بدر کرد عنایت - بر دل هر شب روی ستاره شماری
بی مه او جان چو چرخ زیر و زبر بود - ماهی بی آب را کی دید قراری
خود تو چو عقلی و این جهان همه چون تن - از تن بی عقل کی بیاید کاری
خلعت نو پوش بر زمین و زمانه - خلعت گل یافت از جناب تو خاری
گر نبدی خوی دوست روح فشانی - خود نبدی عاشقی و روح سپاری
خرقه بده در قمارخانه عالم - خوب حریفی و سودناک قماری
بهر کنارش همی کنار گشایم - هیچ کس آن بحر را ندید کناری
تن بزنم تا بگوید آن مه خوش رو - آنک ز حلمش بیافت کوه وقاری

حرف: یاء: قسمت هفتم

سلمک الله نیست مثل تو یاری - نیست نکوتر ز بندگی تو کاری

ای دل گفتی که یار غار منست او - هیچ نگنجد چنین محیط به غاری
عاشق او خرد نیست زانک نخسبد - بر سر آن گنج غیب هر نره ماری
ذره به ذره کنار شوق گشادست - گر چه نگنجد نگار ما به کناری
آن شکرستان رسید تا نگذارد - سرکه فروشنده ای و غوره فشاری
جوی فراتی روان شدست از این سو - کاین همه جان ها ز آب اوست بخاری
از سر مستی پریر گفتم او را - کار مرا این زمان بده تو قراری
خنده شیرین زد و ز شرم برافروخت - ماه غریب از چو من غریب شماری
گفت مخور غم که زرد و خشک نماند - باغ تو با این چنین لطیف بهاری
هفت فلک ز آتش منست چو دودی - هفت زمین در ره منست غباری
دام جهان را هزار قرن گذشتست - درخور صیدم نیامدست شکاری
هم به کنار آمد این زمانه و دورش - عاشق مستی ز ما نیافت کناری
این مه و خورشید چون دو گاو خراسند - روز چرایی و شب اسیر شیاری
جمع خرانی نگر که گاوپرستند - یاوه شدستند بی شکال و فساری
رو به خران گو که ریش گاو بریزاد - توبه کنید و روید سوی مطاری
تا که شود هر خری ندیم مسیحی - وحی پذیرنده ای و روح سپاری
از شش و از پنج بگذرید و ببینید - شهره حریفان و مقبلانه قماری
چون به خلاصه رسید تا که بگویم - سوخت لبم را ز شوق دوست شراری
ماند سخن در دهان و رفت دل من - جانب یاران به سوی دور دیاری