دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

نیست عجب صف زده پیش سلیمان پری - صف سلیمان نگر پیش رخ آن پری

آن پریی کز رخش گشت بشر چون ملک - یافت فراغت ز رنج وز غم درمان پری
تربیت آن پری چشم بشر باز کرد - یافته دیو و ملک گوهر جان زان پری
ما و منی پاک رفت ماء منی خشک شد - گشت پری آدمی هم شد انسان پری
دیده جان شمس دین مفخر تبریز و جان - شاد ز عشق رخش شادتر از جان پری

ای صنم گلزاری چند مرا آزاری - من چو کمین فلاحم تو دهیم سالاری

چند مرا بفریبی هر چه کنی می زیبی - چند به دل آموزی مغلطه و طراری
آن که از آن طراری باز بر او برشکنی - افتد و سودش نکند در دغلی هشیاری
ساده دلی ساز مرا سوی عدم تاز مرا - تار هم از لطف فنا زین فرح و زین زاری
هر کی بگرید به یقین دیده بود گنج دفین - هر کی بخندد بود او در حجب ستاری
من که ز دور آمده ام با شر و شور آمده ام - بازبنگشاده ام این دان خبر سرباری
بار که بگشاده شود از پی سرمایه بود - مایه نداری تو ولی خایه خود می خاری
بس کن و بسیار مگو روی بدو آر بدو - مشتری گفت تو او سیر نه از بسیاری

آه که دلم برد غمزه های نگاری - شیر شگرف آمد و ضعیف شکاری

هیچ دلی چون نبود خالی از اندوه - درد و غم چون تو یار و دلبر باری
از پی این عشق اشک هاست روانه - خوب شهی آمد و لطیف نثاری
چشم پیاپی چو ابر آب فشاند - تا ننشیند بر آن نیاز غباری
کان شکر آن لبست باد بقایش - تا که نماند حزین و غوره فشاری
نک شب قدرست و بدر کرد عنایت - بر دل هر شب روی ستاره شماری
بی مه او جان چو چرخ زیر و زبر بود - ماهی بی آب را کی دید قراری
خود تو چو عقلی و این جهان همه چون تن - از تن بی عقل کی بیاید کاری
خلعت نو پوش بر زمین و زمانه - خلعت گل یافت از جناب تو خاری
گر نبدی خوی دوست روح فشانی - خود نبدی عاشقی و روح سپاری
خرقه بده در قمارخانه عالم - خوب حریفی و سودناک قماری
بهر کنارش همی کنار گشایم - هیچ کس آن بحر را ندید کناری
تن بزنم تا بگوید آن مه خوش رو - آنک ز حلمش بیافت کوه وقاری