دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

جای دگر بوده ای زانک تهی روده ای - آب دگر خورده ای زانک گل آلوده ای

مست دگر باده ای کاحمق و بس ساده ای - دل چه بدو داده ای رو که نیاسوده ای
گنج روان در دلت بر سر گنج این گلت - گیرم بی دیده ای آخر نشنوده ای
چیست سپیدی چشم از اثر نفس و خشم - چون پی دارو ز یشم سرمه دهی سوده ای
از نظر لم یزل دارد جانت تگل - پرتو خورشید را تو به گل اندوده ای
گنج دلت سر به مهر وین جگرت کان مهر - ای تو شکم خوار چند در هوس روده ای
از اثر شمس دینست این تبش عشق تو - وز تبریزست این بخت که پرورده ای

حرف: یاء: قسمت ششم

خیره چرا گشته ای خواجه مگر عاشقی - کاسه بزن کوزه خور خواجه اگر عاشقی

کاش بدانستیی بر چه در ایستاده ای - کاش بدانستیی بر چه قمر عاشقی
چشمه آن آفتاب خواب نبیند فلک - چشمت از او روشنست تیزنظر عاشقی
شیر فلک زین خطر خون شده استش جگر - راست بگویم مرنج سخته جگر عاشقی
ای گل تر راست گو بر چه دریدی قبا - ای مه لاغرشده بر چه سحر عاشقی
ای دل دریاصفت موج تو ز اندیشه هاست - هر دم کف می کنی بر چه گهر عاشقی
آنک از او گشت دنگ غم نخورد از خدنگ - ور تو سپر بفکنی سسته سپر عاشقی
جمله اجزای خاک هست چو ما عشقناک - لیک تو ای روح پاک نادره تر عاشقی
ای خرد ار بحریی دم مزن و دم بخور - چون هنرت خامشیست بر چه هنر عاشقی