دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

قصر بود روح ما نی تل ویرانه ای - همدم ما یار ما نی دم بیگانه ای

بادیه ای هایلست راه دل و کی رسد - جز که دل پردلی رستم مردانه ای
نی دل خصم افکنی بل دل خویش افکنی - نی دل تن پروری عاشق جانانه ای
چونک فروشد تنش در تک خاک لحد - رست درخت قبول از بن چون دانه ای
عاشق آن نور کیست جز دل نورانیی - فتنه آن شمع چیست جز تن پروانه ای
مسرح روح الله است جلوه روح القدس - زانک ورا آفتاب هست عزبخانه ای

بستگی این سماع هست ز بیگانه ای - ز ارچلی جغد گشت حلقه چو ویرانه ای

آنک بود همچو برف سرد کند وقت را - چون بگدازد چو سیل پست کند خانه ای
غیر برونی بدست غیر درونی بتر - از سبب غیریست کندن دندانه ای
باد خزانست غیر زرد کند باغ را - حبس کند در زمین خوبی هر دانه ای
پیش تو خندد چو گل پای درآید چو خار - ریش نگه دار از آن دوسر چون شانه ای
از سبب آنک بد در صف ترسنده ای - گشت شکسته بسی لشکر مردانه ای
خسرو تبریزیی شمس حق و دین که او - شمع همه جمع هاست من شده پروانه ای

جای دگر بوده ای زانک تهی روده ای - آب دگر خورده ای زانک گل آلوده ای

مست دگر باده ای کاحمق و بس ساده ای - دل چه بدو داده ای رو که نیاسوده ای
گنج روان در دلت بر سر گنج این گلت - گیرم بی دیده ای آخر نشنوده ای
چیست سپیدی چشم از اثر نفس و خشم - چون پی دارو ز یشم سرمه دهی سوده ای
از نظر لم یزل دارد جانت تگل - پرتو خورشید را تو به گل اندوده ای
گنج دلت سر به مهر وین جگرت کان مهر - ای تو شکم خوار چند در هوس روده ای
از اثر شمس دینست این تبش عشق تو - وز تبریزست این بخت که پرورده ای