دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

گفت مرا آن طبیب رو ترشی خورده ای - گفتم نی گفت نک رنگ ترش کرده ای

دل چو سیاهی دهد رنگ گواهی دهد - عکس برون می زند گر چه تو در پرده ای
خاک تو گر آب خوش یابد چون روضه ایست - ور خورد او آب شور شوره برآورده ای
سبز شوند از بهار زرد شوند از خزان - گر نه خزان دیده ای پس ز چه روزرده ای
گفتمش ای غیب دان از تو چه دارم نهان - پرورش جان تویی جان چو تو پرورده ای
کیست که زنده کند آنک تواش کشته ای - کیست که گرمش کند چون تواش افسرده ای
شربت صحت فرست هم ز شرابات خاص - زانک تو جوشیده ای زانک تو افشرده ای
داد شراب خطیر گفت هلا این بگیر - شاد شو ار پرغمی زنده شو ار مرده ای
چشمه بجوشد ز تو چون ارس از خاره ای - نور بتابد ز تو گر چه سیه چرده ای
خضر بقایی شوی گر عرض فانیی - شادی دل ها شوی گر چه دل آزرده ای
کی بشود این وجود پاک ز بیگانگان - تا نرسد خلعتی دولت صدمرده ای
گفت درختی به باد چند وزی باد گفت -باد بهاری کند گر چه تو پژمرده ای

قصر بود روح ما نی تل ویرانه ای - همدم ما یار ما نی دم بیگانه ای

بادیه ای هایلست راه دل و کی رسد - جز که دل پردلی رستم مردانه ای
نی دل خصم افکنی بل دل خویش افکنی - نی دل تن پروری عاشق جانانه ای
چونک فروشد تنش در تک خاک لحد - رست درخت قبول از بن چون دانه ای
عاشق آن نور کیست جز دل نورانیی - فتنه آن شمع چیست جز تن پروانه ای
مسرح روح الله است جلوه روح القدس - زانک ورا آفتاب هست عزبخانه ای

بستگی این سماع هست ز بیگانه ای - ز ارچلی جغد گشت حلقه چو ویرانه ای

آنک بود همچو برف سرد کند وقت را - چون بگدازد چو سیل پست کند خانه ای
غیر برونی بدست غیر درونی بتر - از سبب غیریست کندن دندانه ای
باد خزانست غیر زرد کند باغ را - حبس کند در زمین خوبی هر دانه ای
پیش تو خندد چو گل پای درآید چو خار - ریش نگه دار از آن دوسر چون شانه ای
از سبب آنک بد در صف ترسنده ای - گشت شکسته بسی لشکر مردانه ای
خسرو تبریزیی شمس حق و دین که او - شمع همه جمع هاست من شده پروانه ای