دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای که تو عشاق را همچو شکر می کشی - جان مرا خوش بکش این نفس ار می کشی

کشتن شیرین و خوش خاصیت دست توست - زانک نظرخواه را تو به نظر می کشی
هر سحری مستمر منتظرم منتظر - زانک مرا بیشتر وقت سحر می کشی
جور تو ما را چو قند راه مدد درمبند - نی که مرا عاقبت بر سر در می کشی
ای دم تو بی شکم ای غم تو دفع غم - ای که تو ما را به دام همچو شرر می کشی
هر دم دفعی دگر پیش کنی چون سپر - تیغ رها کرده ای تو به سپر می کشی

پیشتر آ پیشتر چند از این رهزنی - چون تو منی من توام چند تویی و منی

نور حقیم و زجاج با خود چندین لجاج - از چه گریزد چنین روشنی از روشنی
ما همه یک کاملیم از چه چنین احولیم - خوار چرا بنگرد سوی فقیران غنی
راست چرا بنگرد سوی چپ خویش خوار - هر دو چو دست تواند چه یمنی چه دنی
ما همه یک گوهریم یک خرد و یک سریم - لیک دوبین گشته ایم زین فلک منحنی
رخت از این پنج و شش جانب توحید کش - عرعر توحید را چند کنی منثنی
هین ز منی خیز کن با همه آمیز کن - با خود خود حبه ای با همه چون معدنی
هر چه کند شیر نر سگ بکند هم سگی - هر چه کند روح پاک تن بکند هم تنی
روح یکی دان و تن گشته عدد صد هزار - همچو که بادام ها در صفت روغنی
چند لغت در جهان جمله به معنی یکی - آب یکی گشت چون خابیه ها بشکنی
جان بفرستد خبر جانب هر بانظر - چون که به توحید تو دل ز سخن برکنی

شیردلا صد هزار شیردلی کرده ای - در کرم از آفتاب نیز سبق برده ای

چشم ببند و بکن بار دگر رحمتی - بشکن سوگند را گر به خدا خورده ای
بنگر کاین دشمنان دست زنان گشته اند - چونک در این خشم و جنگ پای خود افشرده ای
میل تو با کیست جان تا بشوم خاک او - چاکر آن کس شوم کش به کس اشمرده ای
ای تن آخر بجنب بر خود و جهدی بکن - جهد مبارک بود از چه تو پژمرده ای
خیز برو پیش دوست روی بنه بر زمین - کای صنم چون شکر از چه بیازرده ای
خواجه جان شمس دین مفخر تبریزیان - این سرم از نخل تست زانک تو پرورده ای