دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای تو ز خوبی خویش آینه را مشتری - سوخته باد آینه تا تو در او ننگری

جان من از بحر عشق آب چو آتش بخورد - در قدح جان من آب کند آذری
خار شد این جان و دل در حسد آینه - کو چو گلستان شده ست از نظر عبهری
گم شده ام من ز خویش گر تو بیابی مرا - زود سلامش رسان گو که خوشی خوشتری
گر تو بیابی مرا از من من را بگو - که من آواره ای گشته نهان چون پری
مست نیم ای حریف عقل نرفت از سرم - غمزه جادوش کرد جان مرا ساحری
گر تو به عقلی بیا یک نظری کن در او - تا تو بدانی که نیست کار بتم سرسری
بر لب دریای عشق دیدم من ماهیی - کرد یکی شیوه ای شیوه او برتری
گر چه که ماهی نمود لیک خود او بحر بود - صورت گوساله ای بود دو صد سامری
ماهی ترک زبان کرد که گفته ست بحر - نطق زبان را که تو حلقه برون دری
دم زدن ماهیان آب بود نی هوا - زانک هوا آتشیست نیست حریف تری
بنگر در ماهیی نان وی و رزق او - بحر بود پس تو در عشق از او کمتری
دام فکندم که تا صید کنم ماهیی - صید سلیمان وقت جان من انگشتری
این چه بهانست خود زود بگو بحر کیست - از حسد کس مترس در طلب مهتری
روشن و مطلق بگو تا نشود از دلت - مفخر تبریز ما شمس حق و دین بری

ای که تو عشاق را همچو شکر می کشی - جان مرا خوش بکش این نفس ار می کشی

کشتن شیرین و خوش خاصیت دست توست - زانک نظرخواه را تو به نظر می کشی
هر سحری مستمر منتظرم منتظر - زانک مرا بیشتر وقت سحر می کشی
جور تو ما را چو قند راه مدد درمبند - نی که مرا عاقبت بر سر در می کشی
ای دم تو بی شکم ای غم تو دفع غم - ای که تو ما را به دام همچو شرر می کشی
هر دم دفعی دگر پیش کنی چون سپر - تیغ رها کرده ای تو به سپر می کشی

پیشتر آ پیشتر چند از این رهزنی - چون تو منی من توام چند تویی و منی

نور حقیم و زجاج با خود چندین لجاج - از چه گریزد چنین روشنی از روشنی
ما همه یک کاملیم از چه چنین احولیم - خوار چرا بنگرد سوی فقیران غنی
راست چرا بنگرد سوی چپ خویش خوار - هر دو چو دست تواند چه یمنی چه دنی
ما همه یک گوهریم یک خرد و یک سریم - لیک دوبین گشته ایم زین فلک منحنی
رخت از این پنج و شش جانب توحید کش - عرعر توحید را چند کنی منثنی
هین ز منی خیز کن با همه آمیز کن - با خود خود حبه ای با همه چون معدنی
هر چه کند شیر نر سگ بکند هم سگی - هر چه کند روح پاک تن بکند هم تنی
روح یکی دان و تن گشته عدد صد هزار - همچو که بادام ها در صفت روغنی
چند لغت در جهان جمله به معنی یکی - آب یکی گشت چون خابیه ها بشکنی
جان بفرستد خبر جانب هر بانظر - چون که به توحید تو دل ز سخن برکنی