دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

بازرهان خلق را از سر و از سرکشی - ای که درون دلی چند ز دل درکشی

ای دل دل جان جان آمد هنگام آن - زنده کنی مرده را جانب محشر کشی
پیرهن یوسفی هدیه فرستی به ما - تا بدرد آفتاب پیرهن زرکشی
نیزه کشی بردری تو کمر کوه را - چونک ز دریای غیب آیی و لشکر کشی
خاک در فقر را سرمه کش دل کنی - چارق درویش را بر سر سنجر کشی
سینه تاریک را گلشن جنت کنی - تشنه دلان را سوار جانب کوثر کشی
در شکم ماهیی حجره یونس کنی - یوسف صدیق را از بن چه برکشی
نفس شکم خواره را روزه مریم دهی - تا سوی بهرام عشق مرکب لاغر کشی
از غزل و شعر و بیت توبه دهی طبع را - تا دل و جان را به غیب بی دم و دفتر کشی
سنبله آتشین رسته کنی بر فلک - زهره مه روی را گوشه چادر کشی
مفخر تبریزیان شمس حق ای وای من - گر تو مرا سوی خویش یک دم کمتر کشی

لاله ستانست از عکس تو هر شوره ای - عکس لبت شهد ساخت تلخی هر غوره ای

مصحف عشق تو را دوش بخواندم به خواب - آه که چه دیوانه شد جان من از سوره ای
مشکل هر دو جهان آه چه حلوا شود - گر شکر تو شود مغز شکربوره ای
چهره چون آفتاب بر تن چون غوره تاب - تا بشود پرشکر در تن هر روده ای
وا شدن از خویشتن هست ز ماسوره سهل - چونک سر رشته یافت خصم ز ماسوره ای
جسم که چون خربزه ست تا نبری چون خورند - بشکن و پیدا شود قیمت لاهوره ای
آه که ندیدی هنوز بر سر میدان عشق - رقص کنان کله ها هر طرفی کوره ای
پیش طبیب دو کون رفتم بیمار عشق - نبض دلم می جهید در کف قاروره ای
گفتمش ای شمس دین مفخر تبریز آه - جز ز تو یابد شفا علت ناسوره ای

ای تو ز خوبی خویش آینه را مشتری - سوخته باد آینه تا تو در او ننگری

جان من از بحر عشق آب چو آتش بخورد - در قدح جان من آب کند آذری
خار شد این جان و دل در حسد آینه - کو چو گلستان شده ست از نظر عبهری
گم شده ام من ز خویش گر تو بیابی مرا - زود سلامش رسان گو که خوشی خوشتری
گر تو بیابی مرا از من من را بگو - که من آواره ای گشته نهان چون پری
مست نیم ای حریف عقل نرفت از سرم - غمزه جادوش کرد جان مرا ساحری
گر تو به عقلی بیا یک نظری کن در او - تا تو بدانی که نیست کار بتم سرسری
بر لب دریای عشق دیدم من ماهیی - کرد یکی شیوه ای شیوه او برتری
گر چه که ماهی نمود لیک خود او بحر بود - صورت گوساله ای بود دو صد سامری
ماهی ترک زبان کرد که گفته ست بحر - نطق زبان را که تو حلقه برون دری
دم زدن ماهیان آب بود نی هوا - زانک هوا آتشیست نیست حریف تری
بنگر در ماهیی نان وی و رزق او - بحر بود پس تو در عشق از او کمتری
دام فکندم که تا صید کنم ماهیی - صید سلیمان وقت جان من انگشتری
این چه بهانست خود زود بگو بحر کیست - از حسد کس مترس در طلب مهتری
روشن و مطلق بگو تا نشود از دلت - مفخر تبریز ما شمس حق و دین بری