دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای دل چون آهنت بوده چو آیینه ای - آینه با جان من مونس دیرینه ای

در دل آیینه من در دل من آینه - تن کی بود محدثی دی و پریرینه ای
خواجه چرایی چنین کز تو رمد عشق دین - زانک همی بیندت احمد پارینه ای
مرغ گزینی یقین دانه شیرین بچین - ک آمد از سوی چین مرغ تو را چینه ای
شیر خدایی خدا شیر نرت نام داد - از چه سبب گشته ای همدم بوزینه ای
صورت تن را مبین زانک نه درخورد توست - پوشد سلطان گهی خرقه پشمینه ای
هین دل خود را تمام در کف دلبر سپار - تا که نپوسد دلت در حسد و کینه ای
سینه پاکی که او گشت خوش و عشق خو - سینه سینا بود فرش چنین سینه ای
تشنه آن شربتی خسته آن ضربتی - تا تو در این غربتی نیست طمانینه ای
هست خرد چون شکر هست صور همچو نی - هست معانی چو می حرف چو قنینه ای
خوب چو نبود عروس خوش نشود زو نفوس - از حفه و از رفه ز اطلس و زرینه ای
چون نروی زین جهان خوی خرابات جان - در عوض می بگیر بی مزه ترخینه ای
خانه تن را بساز باغچه و گلشنی - گوشه دل را بساز مسجد آدینه ای
هر نفسی شاهدی در نظر واحدی - آوردش بر طبق نادره لوزینه ای
خامش با مرغ خاک قصه دریا مگو - بکر چه عرضه کنی بر شه عنینه ای

یار در آخرزمان کرد طرب سازیی - باطن او جد جد ظاهر او بازیی

جمله عشاق را یار بدین علم کشت - تا نکند هان و هان جهل تو طنازیی
در حرکت باش ازانک آب روان نفسرد - کز حرکت یافت عشق سر سراندازیی
جنبش جان کی کند صورت گرمابه ای - صف شکنی کی کند اسب گدا غازیی
طبل غزا کوفتند این دم پیدا شود - جنبش پالانیی از فرس تازیی
می زن و می خور چو شیر تا به شهادت رسی - تا بزنی گردن کافر ابخازیی
بازی شیران مصاف بازی روبه گریز - روبه با شیر حق کی کند انبازیی
گرم روان از کجا تیره دلان از کجا - مروزیی اوفتاد در ره با رازیی
عشق عجب غازییست زنده شود زو شهید - سر بنه ای جان پاک پیش چنین غازیی
چرخ تن دل سیاه پر شود از نور ماه - گر بکند قلب تو قالب پردازیی
مطرب و سرنا و دف باده برآورده کف - هر نفسی زان لطف آرد غمازیی
ای خنک آن جان پاک کز سر میدان خاک - گیرد زین قلبگاه قالب پردازیی

رو که به مهمان تو می نروم ای اخی -بست مرا از طعام دود دل مطبخی

رزق جهان می دهد خویش نهان می کند - گاه وصال او بخیل در زر و مال او سخی
مال و زرش کم ستان جان بده از بهر جان - مذهب سردان مگیر یخ چه کند جز یخی
قسمت آن باردان مایده و نان گرم - قسمت این عاشقان مملکت و فرخی
قسمت قسام بین هیچ مگو و مچخ - کار بتر می شود گر تو در این می چخی
جنتی دل فروز دوزخیی خوش بسوز - چند میان جهان مانده در برزخی
سوی بتان کم نگر تا نشوی کوردل - کور شود از نظر چشم سگ مسلخی
زلف بتان سلسله ست جانب دوزخ کشد - ظاهر او چون بهشت باطن او دوزخی
لیک عنایات حق هست طبق بر طبق - کو برهاند ز دام گر چه اسیر فخی
جانب تبریز رو از جهت شمس دین - چند در این تیرگی همچو خسان می زخی