دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

روی من از روی تو دارد صد روشنی - جان من از جان تو یابد صد ایمنی

آهن هستی من صیقل عشقش چو یافت - آینه کون شد رفت از او آهنی
مرغ دلم می طپید هیچ سکونی نداشت - مسکن اصلیش دید یافت در او ساکنی
ندهد بی چشم تو چشم من آینگی - ندهد بی روز تو روزن من روزنی
چشم منش چون بدید گفت که نور منی - جان منش چون بدید گفت که جان منی
صبر از آن صبر کرد شکر شکر تو دید - فقر از آن فخر شد کز تو شود او غنی
گاه منم بر درت حلقه در می زنم - گاه تویی در برم حلقه دل می زنی
باد صبا سوی عشق این دو رسالت ببر - تا شوم از سعی تو پاک ز تردامنی
هست مرا همچو نی وام کمر بستنی - هست تو را همچو نی وام شکر دادنی
ای دل در ما گریز از من و ما محو شو - زانک بریدی ز ما گر نبری از منی
دانه شیرین به سنگ گفت چو من بشکنم - مغز نمایم ولیک وای چو تو بشکنی

هر نفسی از درون دلبر روحانیی - عربده آرد مرا از ره پنهانیی

فتنه و ویرانیم شور و پریشانیم - برد مسلمانیم وای مسلمانیی
گفت مرا می خوری یا چه گمان می بری - کیست برون از گمان جز دل ربانیی
بر سر افسانه رو مست سوی خانه رو - جان بفشان کان نگار کرد گل افشانیی
یک دم ای خوش عذار حال مرا گوش دار - مست غمت را بیار رسم نگهبانیی
عابد و معبود من شاهد و مشهود من - عشق شناس ای حریف در دل انسانیی
کعبه ما کوی او قبله ما روی او - رهبر ما بوی او در ره سلطانیی
خواجه صاحب نظر الحذر از ما حذر - تا ننهد خواجه سر در خطر جانیی
نی غلطم سر بیار تا ببری صد هزار - گل ندمد جز ز خار گنج به ویرانیی
آمد آن شیر من عاشق جان سیر من - در کف او شیشه ای شکل پری خوانیی
گفتم ای روح قدس آخر ما را بپرس - گفت چه پرسم دریغ حال مرا دانیی
مستم و گم کرده راه تن زن و پرسش مخواه - مست چه ام بوی گیر باده جانانیی
کی بود آن ای خدا ما شده از ما جدا - برده قماشات ما غارت سبحانیی
هر کی ورا کار کیست در کف او خارکیست - هر کی ورا یار کیست هست چو زندانیی
کارک تو هم تویی یارک تو هم تویی - هر کی ز خود دور شد نیست بجز فانیی

ای دل چون آهنت بوده چو آیینه ای - آینه با جان من مونس دیرینه ای

در دل آیینه من در دل من آینه - تن کی بود محدثی دی و پریرینه ای
خواجه چرایی چنین کز تو رمد عشق دین - زانک همی بیندت احمد پارینه ای
مرغ گزینی یقین دانه شیرین بچین - ک آمد از سوی چین مرغ تو را چینه ای
شیر خدایی خدا شیر نرت نام داد - از چه سبب گشته ای همدم بوزینه ای
صورت تن را مبین زانک نه درخورد توست - پوشد سلطان گهی خرقه پشمینه ای
هین دل خود را تمام در کف دلبر سپار - تا که نپوسد دلت در حسد و کینه ای
سینه پاکی که او گشت خوش و عشق خو - سینه سینا بود فرش چنین سینه ای
تشنه آن شربتی خسته آن ضربتی - تا تو در این غربتی نیست طمانینه ای
هست خرد چون شکر هست صور همچو نی - هست معانی چو می حرف چو قنینه ای
خوب چو نبود عروس خوش نشود زو نفوس - از حفه و از رفه ز اطلس و زرینه ای
چون نروی زین جهان خوی خرابات جان - در عوض می بگیر بی مزه ترخینه ای
خانه تن را بساز باغچه و گلشنی - گوشه دل را بساز مسجد آدینه ای
هر نفسی شاهدی در نظر واحدی - آوردش بر طبق نادره لوزینه ای
خامش با مرغ خاک قصه دریا مگو - بکر چه عرضه کنی بر شه عنینه ای