دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

سیمرغ و کیمیا و مقام قلندری - وصف قلندرست و قلندر از او بری

گویی قلندرم من و این دل پذیر نیست - زیرا که آفریده نباشد قلندری
دام و دم قلندر بی چون بود مقیم - خالیست از کفایت و معنی داوری
از خود به خود چه جویی چون سر به سر تویی - چون آب در سبویی کلی ز کل پری
از خود به خود سفر کن در راه عاشقی - وین قصه مختصر کن ای دوست یک سری
نی بیم و نی امید نه طاعت نه معصیت - نی بنده نی خدای نه وصف مجاوری
عجزست و قدرتست و خدایی و بندگی - بیرون ز جمله آمد این ره چو بنگری
راه قلندری ز خدایی برون بود - در بندگی نیاید و نه در پیمبری
زینهار تا نلافد هر عاشق از گزاف - کس را نشد مسلم این راه و ره بری

دوش همه شب دوش همه شب گشتم من بر بام حبیبی - اختر و گردون اختر و گردون برده ز زهره جام حبیبی

جمله جان ها جمله جان ها بسته پر و پا بسته پر و پا - همچو دل من همچو دل من دلخوش اندر دام حبیبی
دام تو خوشتر دام تو خوشتر از می احمر وز زر اخضر - از زر پخته از زر پخته نادره تر بد خام حبیبی
نور رخ شه نور رخ شه حسرت صد مه رهزن صد ره - صبح سعادت صبح سعادت درج شده در شام حبیبی
مخزن قارون مخزن قارون اختر گردون ملک همایون - گر بدهد جان گر بدهد جان او نگزارد وام حبیبی
عام شده ست این عام شده ست این نظم سخن ها لیک تو این بین ای شده قربان ای شده قربان خاص جهان در عام حبیبی

خواجه سلام علیک گنج وفا یافتی - دل به دلم نه که تو گمشده را یافتی

هم تو سلام علیک هم تو علیک السلام - طبل خدایی بزن کاین ز خدا یافتی
خواجه تو چونی بگو در بر آن ماه رو - آنک ز جا برترست خواجه کجا یافتی
ساقی رطل ثقیل از قدح سلسبیل - حسرت رضوان شدی چونک رضا یافتی
ای رخ چون زر شده گنج گهر برزدی - وی تن عریان کنون باز قبا یافتی
ای دل گریان کنون بر همه عالم بخند - یار منی بعد از این یار مرا یافتی
خواجه تویی خویش من پیش من آ پیش من - تا که بگویم تو را من که که را یافتی
کوس و دهل می زنند بر فلک از بهر تو - رو که توی بر صواب ملک خطا یافتی
بر لب تو لب نهاد زان شکرین لب شدی - خشک لبان را ببین چونک سقا یافتی
خواجه بجه از جهان قفل بنه بر دهان -پنجه گشا چون کلید قفل گشا یافتی