دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

آن دل که گم شده ست هم از جان خویش جوی - آرام جان خویش ز جانان خویش جوی

اندر شکر نیابی ذوق نبات غیب - آن ذوق را هم از لب و دندان خویش جوی
دو چشم را تو ناظر هر بی نظر مکن - در ناظری گریز و ازو آن خویش جوی
نقلست از رسول که مردم معادنند - پس نقد خویش را برو از کان خویش جوی
از تخت تن برون رو و بر تخت جان نشین - از آسمان گذر کن و کیوان خویش جوی
برقی که بر دلت زد و دل بی قرار شد - آن برق را در اشک چو باران خویش جوی
انبان بوهریره وجود توست و بس - هر چه مراد توست در انبان خویش جوی
ای بی نشان محض نشان از کی جویمت - هم تو بجو مرا و به احسان خویش جوی

سیمرغ و کیمیا و مقام قلندری - وصف قلندرست و قلندر از او بری

گویی قلندرم من و این دل پذیر نیست - زیرا که آفریده نباشد قلندری
دام و دم قلندر بی چون بود مقیم - خالیست از کفایت و معنی داوری
از خود به خود چه جویی چون سر به سر تویی - چون آب در سبویی کلی ز کل پری
از خود به خود سفر کن در راه عاشقی - وین قصه مختصر کن ای دوست یک سری
نی بیم و نی امید نه طاعت نه معصیت - نی بنده نی خدای نه وصف مجاوری
عجزست و قدرتست و خدایی و بندگی - بیرون ز جمله آمد این ره چو بنگری
راه قلندری ز خدایی برون بود - در بندگی نیاید و نه در پیمبری
زینهار تا نلافد هر عاشق از گزاف - کس را نشد مسلم این راه و ره بری

دوش همه شب دوش همه شب گشتم من بر بام حبیبی - اختر و گردون اختر و گردون برده ز زهره جام حبیبی

جمله جان ها جمله جان ها بسته پر و پا بسته پر و پا - همچو دل من همچو دل من دلخوش اندر دام حبیبی
دام تو خوشتر دام تو خوشتر از می احمر وز زر اخضر - از زر پخته از زر پخته نادره تر بد خام حبیبی
نور رخ شه نور رخ شه حسرت صد مه رهزن صد ره - صبح سعادت صبح سعادت درج شده در شام حبیبی
مخزن قارون مخزن قارون اختر گردون ملک همایون - گر بدهد جان گر بدهد جان او نگزارد وام حبیبی
عام شده ست این عام شده ست این نظم سخن ها لیک تو این بین ای شده قربان ای شده قربان خاص جهان در عام حبیبی