دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

شوری فتاد در فلک ای مه چه شسته ای - پرنور کن تو خیمه و خرگه چه شسته ای

آگاه نیستند مگر این فسردگان - از آتش تو ای بت آگه چه شسته ای
آتش خوران ره به سر کوی منتظر - با مردمان زیرک ابله چه شسته ای
دل شیر بیشه ست ولیکن سرش تویی - دل لشکر حقست و تویی شه چه شسته ای
ای جان تیزگوش تو بشنو هم از درون - هم ره به توست بر سر هر ره چه شسته ای
هین کز فراخنای دلت تا به عرش رفت - هیهای وصل و خنده و قهقه چه شسته ای
دی بامداد دامن جانم گرفت دل - کان جان و دل رسید تو آوه چه شسته ای
دولاب دولتست ز تبریز شمس دین - درزن تو دست ها و در این ره چه شسته ای

ای کاشکی تو خویش زمانی بدانیی - وز روی خوب خویشت بودی نشانیی

در آب و گل تو همچو ستوران نخفتیی - خود را به عیش خانه خوبان کشانیی
بر گرد خویش گشتی کاظهار خود کنی - پنهان بماند زیر تو گنج نهانیی
از روح بی خبر بدیی گر تو جسمیی - در جان قرار داشتیی گر تو جانیی
با نیک و بد بساختیی همچو دیگران - با این و آنیی تو اگر این و آنیی
یک ذوق بودیی تو اگر یک اباییی - یک نوع جوشییی چو یکی قازغانیی
زین جوش در دوار اگر صاف گشتیی - چون صاف گشتگان تو بر این آسمانیی
گویی به هر خیال که جان و جهان من - گر گم شدی خیال تو جان و جهانیی
بس کن که بند عقل شدست این زبان تو - ور نی چو عقل کلی جمله زبانیی
بس کن که دانش ست که محجوب دانشست - دانستیی که شاهی کی ترجمانیی

بزم و شراب لعل و خرابات و کافری - ملک قلندرست و قلندر از او بری

گویی قلندرم من و این دلپذیر نیست - زیرا که آفریده نباشد قلندری
تا کی عطارد از زحل آرد مدبری - مریخ نیز چند زند زخم خنجری
تا چند نعل ریز کند پیک ماه نیز - تا چند زهره بخش کند جام احمری
تا چند آفتاب به تف مطبخی کند - بازار تنگ دارد بر خلق مشتری
تا چند آب ریزد دولاب آسمان - تا چند آب نشف کند برج آذری
تا چند شب پناه حریفان بد شود - تا چند روز پرده درد بر مستری
تا چند دی برآرد از باغ ها دمار - تا کی بهار دوزد دیباج اخضری
زین فرقت و غریبی طبعم ملول شد - ای مرغ روح وقت نیامد که برپری
وین پر درشکسته پرخون خویش را - سوی جناب مالک و مخدوم خود بری
اندر زمین چه چفسی نی کوه و آهنی - زیر فلک چه باشی نی ابر و اختری
زان حسن آبدار چو تازه کنی جگر - نی آب خضر جویی نی حوض کوثری
ای آب و روغنی که گرفتار آمدی - با آنچ در دلست نگویی چه درخوری