دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای نای بس خوش است کز اسرار آگهی - کار او کند که دارد از کار آگهی

ای نای همچو بلبل نالان آن گلی - گردن مخار کز گل بی خار آگهی
گفتم به نای همدم یاری مدزد راز - گفتا هلاک توست به یک بار آگهی
گفتم خلاص من به هلاک من اندر است - آتش بنه بسوز بمگذار آگهی
گفتا چگونه رهزن این قافله شوم - دانم که هست قافله سالار آگهی
گفتم چو یار گم شدگان را نمی نواخت - از آگهی همی شد بیزار آگهی
نه چشم گشته ای تو که بی آگهی ز خویش - ما را حجاب دیده و دیدار آگهی
زان همدم لبی که تو را سر بریده اند - ای ننگ سر در این ره و ای عار آگهی
از خود تهی شدی و ز اسرار پر شدی - زیرا ز خودپرست و ز انکار آگهی
چون می چشی ز لعل لب یار ناله چیست - بگذار تا کند گله ای زار آگهی
نی نی ز بهر خود تو نمی نالی ای کریم - بگری بر آنک دارد ز اغیار آگهی
گردون اگر بنالد گاو است زیر بار - زین نعل بازگونه غلط کار آگهی

شوری فتاد در فلک ای مه چه شسته ای - پرنور کن تو خیمه و خرگه چه شسته ای

آگاه نیستند مگر این فسردگان - از آتش تو ای بت آگه چه شسته ای
آتش خوران ره به سر کوی منتظر - با مردمان زیرک ابله چه شسته ای
دل شیر بیشه ست ولیکن سرش تویی - دل لشکر حقست و تویی شه چه شسته ای
ای جان تیزگوش تو بشنو هم از درون - هم ره به توست بر سر هر ره چه شسته ای
هین کز فراخنای دلت تا به عرش رفت - هیهای وصل و خنده و قهقه چه شسته ای
دی بامداد دامن جانم گرفت دل - کان جان و دل رسید تو آوه چه شسته ای
دولاب دولتست ز تبریز شمس دین - درزن تو دست ها و در این ره چه شسته ای

ای کاشکی تو خویش زمانی بدانیی - وز روی خوب خویشت بودی نشانیی

در آب و گل تو همچو ستوران نخفتیی - خود را به عیش خانه خوبان کشانیی
بر گرد خویش گشتی کاظهار خود کنی - پنهان بماند زیر تو گنج نهانیی
از روح بی خبر بدیی گر تو جسمیی - در جان قرار داشتیی گر تو جانیی
با نیک و بد بساختیی همچو دیگران - با این و آنیی تو اگر این و آنیی
یک ذوق بودیی تو اگر یک اباییی - یک نوع جوشییی چو یکی قازغانیی
زین جوش در دوار اگر صاف گشتیی - چون صاف گشتگان تو بر این آسمانیی
گویی به هر خیال که جان و جهان من - گر گم شدی خیال تو جان و جهانیی
بس کن که بند عقل شدست این زبان تو - ور نی چو عقل کلی جمله زبانیی
بس کن که دانش ست که محجوب دانشست - دانستیی که شاهی کی ترجمانیی