دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

ساقی بیار باده سغراق ده منی - اندیشه را رها کن کاری است کردنی

ای نقد جان مگوی که ایام بیننا - گردن مخار خواجه که وامی است گردنی
ای آب زندگانی در تشنگان نگر - بر دوست رحم آر به کوری دشمنی
هوشی است بند ما و به پیش تو هوش چیست - گر برج خیبر است بخواهیش برکنی
اندر مقام هوش همه خوف و زلزله ست - در بی هشی است عیش و مقامات ایمنی
در بزم بی هشی همه جان ها مجردند - رقصان چو ذره ها خورشان نور و روشنی
ای آفتاب جان در و دیوار تن بسوز - قانع نمی شویم بدین نور روزنی
این قصه را رها کن ما سخت تشنه ایم - تو ساقی کریمی و بی صرفه و غنی
هیهای عاشقان همه از بوی گلشنی است - آگاه نیست کس که چه باغ و چه گلشنی
خشک آر و می نگر ز چپ و راست اشک خون - ای سنگ دل بگوی که تا چند تن زنی
بیهوده چند گویی خاموش کن بس است - فرمان گفت نیست همان گیر که الکنی
تا شمس حق تبریز آرد گشایشی - کاین ناطقه نماند در حرف معتنی

ای نای بس خوش است کز اسرار آگهی - کار او کند که دارد از کار آگهی

ای نای همچو بلبل نالان آن گلی - گردن مخار کز گل بی خار آگهی
گفتم به نای همدم یاری مدزد راز - گفتا هلاک توست به یک بار آگهی
گفتم خلاص من به هلاک من اندر است - آتش بنه بسوز بمگذار آگهی
گفتا چگونه رهزن این قافله شوم - دانم که هست قافله سالار آگهی
گفتم چو یار گم شدگان را نمی نواخت - از آگهی همی شد بیزار آگهی
نه چشم گشته ای تو که بی آگهی ز خویش - ما را حجاب دیده و دیدار آگهی
زان همدم لبی که تو را سر بریده اند - ای ننگ سر در این ره و ای عار آگهی
از خود تهی شدی و ز اسرار پر شدی - زیرا ز خودپرست و ز انکار آگهی
چون می چشی ز لعل لب یار ناله چیست - بگذار تا کند گله ای زار آگهی
نی نی ز بهر خود تو نمی نالی ای کریم - بگری بر آنک دارد ز اغیار آگهی
گردون اگر بنالد گاو است زیر بار - زین نعل بازگونه غلط کار آگهی

شوری فتاد در فلک ای مه چه شسته ای - پرنور کن تو خیمه و خرگه چه شسته ای

آگاه نیستند مگر این فسردگان - از آتش تو ای بت آگه چه شسته ای
آتش خوران ره به سر کوی منتظر - با مردمان زیرک ابله چه شسته ای
دل شیر بیشه ست ولیکن سرش تویی - دل لشکر حقست و تویی شه چه شسته ای
ای جان تیزگوش تو بشنو هم از درون - هم ره به توست بر سر هر ره چه شسته ای
هین کز فراخنای دلت تا به عرش رفت - هیهای وصل و خنده و قهقه چه شسته ای
دی بامداد دامن جانم گرفت دل - کان جان و دل رسید تو آوه چه شسته ای
دولاب دولتست ز تبریز شمس دین - درزن تو دست ها و در این ره چه شسته ای