دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

تا چند از فراق مرا کار بشکنی - زاریم نشنوی و مرا زار بشکنی

دستم شکست دست فراقت ز کار و بار - دانستمی دگر به چه مقدار بشکنی
هین شیشه باز هجر رسیدی به سنگلاخ - کاین شیشه ام تنک شد هشدار بشکنی
زین سنگلاخ هجر سوی سبزه زار وصل - گر زوترک نرانی ناچار بشکنی
خونم فسرده شد به دل اندر چو ناردانگ - خونش چنین دود چو دل نار بشکنی
باری چو بشکنی دل پرحسرت مرا - در وصل روی دلبر عیار بشکنی
مخدوم شمس دین که شهنشاه بینشی - کز یک نظر دو صد دل و دلدار بشکنی
تبریز از تو فخر به اینت مسلم است - صد تاج را به ریشه دستار بشکنی

ساقی بیار باده سغراق ده منی - اندیشه را رها کن کاری است کردنی

ای نقد جان مگوی که ایام بیننا - گردن مخار خواجه که وامی است گردنی
ای آب زندگانی در تشنگان نگر - بر دوست رحم آر به کوری دشمنی
هوشی است بند ما و به پیش تو هوش چیست - گر برج خیبر است بخواهیش برکنی
اندر مقام هوش همه خوف و زلزله ست - در بی هشی است عیش و مقامات ایمنی
در بزم بی هشی همه جان ها مجردند - رقصان چو ذره ها خورشان نور و روشنی
ای آفتاب جان در و دیوار تن بسوز - قانع نمی شویم بدین نور روزنی
این قصه را رها کن ما سخت تشنه ایم - تو ساقی کریمی و بی صرفه و غنی
هیهای عاشقان همه از بوی گلشنی است - آگاه نیست کس که چه باغ و چه گلشنی
خشک آر و می نگر ز چپ و راست اشک خون - ای سنگ دل بگوی که تا چند تن زنی
بیهوده چند گویی خاموش کن بس است - فرمان گفت نیست همان گیر که الکنی
تا شمس حق تبریز آرد گشایشی - کاین ناطقه نماند در حرف معتنی

ای نای بس خوش است کز اسرار آگهی - کار او کند که دارد از کار آگهی

ای نای همچو بلبل نالان آن گلی - گردن مخار کز گل بی خار آگهی
گفتم به نای همدم یاری مدزد راز - گفتا هلاک توست به یک بار آگهی
گفتم خلاص من به هلاک من اندر است - آتش بنه بسوز بمگذار آگهی
گفتا چگونه رهزن این قافله شوم - دانم که هست قافله سالار آگهی
گفتم چو یار گم شدگان را نمی نواخت - از آگهی همی شد بیزار آگهی
نه چشم گشته ای تو که بی آگهی ز خویش - ما را حجاب دیده و دیدار آگهی
زان همدم لبی که تو را سر بریده اند - ای ننگ سر در این ره و ای عار آگهی
از خود تهی شدی و ز اسرار پر شدی - زیرا ز خودپرست و ز انکار آگهی
چون می چشی ز لعل لب یار ناله چیست - بگذار تا کند گله ای زار آگهی
نی نی ز بهر خود تو نمی نالی ای کریم - بگری بر آنک دارد ز اغیار آگهی
گردون اگر بنالد گاو است زیر بار - زین نعل بازگونه غلط کار آگهی