دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

سوگند خورده ای که از این پس جفا کنی - سوگند بشکنی و جفا را رها کنی

امروز دامن تو گرفتیم و می کشیم - تا کی بهانه گیری و تا کی دغا کنی
می خندد آن لبت صنما مژده می دهد - کاندیشه کرده ای که از این پس وفا کنی
بی تو نماز ما چو روا نیست سود چیست - آنگه روا شود که تو حاجت روا کنی
بی بحر تو چو ماهی بر خاک می طپیم - ماهی همین کند چو ز آبش جدا کنی
ظالم جفا کند ز تو ترساندش اسیر - حق با تو آن کند که تو در حق ما کنی
چون تو کنی جفا ز کی ترساندت کسی - جز آنک سر نهد به هر آنچ اقتضا کنی
خاموش کم فروش تو در یتیم را - آن کش بها نباشد چونش بها کنی

تا چند از فراق مرا کار بشکنی - زاریم نشنوی و مرا زار بشکنی

دستم شکست دست فراقت ز کار و بار - دانستمی دگر به چه مقدار بشکنی
هین شیشه باز هجر رسیدی به سنگلاخ - کاین شیشه ام تنک شد هشدار بشکنی
زین سنگلاخ هجر سوی سبزه زار وصل - گر زوترک نرانی ناچار بشکنی
خونم فسرده شد به دل اندر چو ناردانگ - خونش چنین دود چو دل نار بشکنی
باری چو بشکنی دل پرحسرت مرا - در وصل روی دلبر عیار بشکنی
مخدوم شمس دین که شهنشاه بینشی - کز یک نظر دو صد دل و دلدار بشکنی
تبریز از تو فخر به اینت مسلم است - صد تاج را به ریشه دستار بشکنی

ساقی بیار باده سغراق ده منی - اندیشه را رها کن کاری است کردنی

ای نقد جان مگوی که ایام بیننا - گردن مخار خواجه که وامی است گردنی
ای آب زندگانی در تشنگان نگر - بر دوست رحم آر به کوری دشمنی
هوشی است بند ما و به پیش تو هوش چیست - گر برج خیبر است بخواهیش برکنی
اندر مقام هوش همه خوف و زلزله ست - در بی هشی است عیش و مقامات ایمنی
در بزم بی هشی همه جان ها مجردند - رقصان چو ذره ها خورشان نور و روشنی
ای آفتاب جان در و دیوار تن بسوز - قانع نمی شویم بدین نور روزنی
این قصه را رها کن ما سخت تشنه ایم - تو ساقی کریمی و بی صرفه و غنی
هیهای عاشقان همه از بوی گلشنی است - آگاه نیست کس که چه باغ و چه گلشنی
خشک آر و می نگر ز چپ و راست اشک خون - ای سنگ دل بگوی که تا چند تن زنی
بیهوده چند گویی خاموش کن بس است - فرمان گفت نیست همان گیر که الکنی
تا شمس حق تبریز آرد گشایشی - کاین ناطقه نماند در حرف معتنی