دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای آسمان که بر سر ما چرخ می زنی - در عشق آفتاب تو همخرقه منی

والله که عاشقی و بگویم نشان عشق - بیرون و اندرون همه سرسبز و روشنی
از بحر تر نگردی و ز خاک فارغی - از آتشش نسوزی و ز باد ایمنی
ای چرخ آسیا ز چه آب است گردشت - آخر یکی بگو که چه دولاب آهنی
از گردشی کنار زمین چون ارم کنی - وز گردشی دگر چه درختان که برکنی
شمعی است آفتاب و تو پروانه ای به فعل - پروانه وار گرد چنین شمع می تنی
پوشیده ای چو حاج تو احرام نیلگون - چون حاج گرد کعبه طوافی همی کنی
حق گفت ایمن است هر آن کو به حج رسید - ای چرخ حق گزار ز آفات ایمنی
جمله بهانه هاست که عشق است هر چه هست - خانه خداست عشق و تو در خانه ساکنی
زین بیش می نگویم و امکان گفت نیست - والله چه نکته هاست در این سینه گفتنی

سوگند خورده ای که از این پس جفا کنی - سوگند بشکنی و جفا را رها کنی

امروز دامن تو گرفتیم و می کشیم - تا کی بهانه گیری و تا کی دغا کنی
می خندد آن لبت صنما مژده می دهد - کاندیشه کرده ای که از این پس وفا کنی
بی تو نماز ما چو روا نیست سود چیست - آنگه روا شود که تو حاجت روا کنی
بی بحر تو چو ماهی بر خاک می طپیم - ماهی همین کند چو ز آبش جدا کنی
ظالم جفا کند ز تو ترساندش اسیر - حق با تو آن کند که تو در حق ما کنی
چون تو کنی جفا ز کی ترساندت کسی - جز آنک سر نهد به هر آنچ اقتضا کنی
خاموش کم فروش تو در یتیم را - آن کش بها نباشد چونش بها کنی

تا چند از فراق مرا کار بشکنی - زاریم نشنوی و مرا زار بشکنی

دستم شکست دست فراقت ز کار و بار - دانستمی دگر به چه مقدار بشکنی
هین شیشه باز هجر رسیدی به سنگلاخ - کاین شیشه ام تنک شد هشدار بشکنی
زین سنگلاخ هجر سوی سبزه زار وصل - گر زوترک نرانی ناچار بشکنی
خونم فسرده شد به دل اندر چو ناردانگ - خونش چنین دود چو دل نار بشکنی
باری چو بشکنی دل پرحسرت مرا - در وصل روی دلبر عیار بشکنی
مخدوم شمس دین که شهنشاه بینشی - کز یک نظر دو صد دل و دلدار بشکنی
تبریز از تو فخر به اینت مسلم است - صد تاج را به ریشه دستار بشکنی