دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای نای خوش نوای که دلدار و دلخوشی - دم می دهی تو گرم و دم سرد می کشی

خالی است اندرون تو از بند لاجرم - خالی کننده دل و جان مشوشی
نقشی کنی به صورت معشوق هر کسی - هر چند امیی تو به معنی منقشی
ای صورت حقایق کل در چه پرده ای - سر برزن از میانه نی چون شکروشی
نه چشم گشته ای تو و ده گوش گشته جان - دردم به شش جهت که تو دمساز هر ششی
ای نای سربریده بگو سر بی زبان - خوش می چشان ز حلق از آن دم که می چشی
آتش فتاد در نی و عالم گرفت دود - زیرا ندای عشق ز نی هست آتشی
بنواز سر لیلی و مجنون ز عشق خویش - دل را چه لذتی تو و جان را چه مفرشی
بویی است در دم تو ز تبریز لاجرم - بس دل که می ربایی از حسن و از کشی

اندر میان جمع چه جان است آن یکی - یک جان نخوانمش که جهان است آن یکی

سوگند می خورم به جمال و کمال او - کز چشم خویش هم پنهان است آن یکی
بر فرق خاک آب روان کرد عشق او - در باغ عشق سرو روان است آن یکی
جمله شکوفه اند اگر میوه است او - جمله قراضه اند چو کان است آن یکی
دل موج می زند ز صفاتش ولی خموش - زیرا فزون ز شرح و بیان است آن یکی
روزی که او بزاد زمین و زمان نبود -بالاتر از زمین و زمان است آن یکی
قفلی است بر دهان من از رشک عاشقان - تا من نگویم این که فلان است آن یکی
هر دم که کنج چشمم بر روی او فتد - گویم که ای خدای چه سان است آن یکی
گر چشم درد نیست تو را چشم باز کن - زیرا چو آفتاب عیان است آن یکی
پیشش تو سجده می کن تا پادشا شوی - زیرا که پادشاه نشان است آن یکی
گر صد هزار خلق تو را رهزند که نیست - اندر گمان مباش که آن است آن یکی
گفتم به شمس مفخر تبریز بنگرش - گفتا عجب مدار چنان است آن یکی

گر من ز دست بازی هر غم پژولمی - زیرک نبودمی و خردمند گولمی

گر آفتاب عشق نبودیم چون زحل - گه در صعود انده و گه در نزولمی
ور بوی مصر عشق قلاوز نیستی - چون اهل تیه حرص گرفتار غولمی
ور آفتاب جان ها خانه نشین بدی - دربند فتح باب و خروج و دخولمی
ور گلستان جان نبدی ممتحن نواز - من چون صبا ز باغ وفا کی رسولمی
عشق ار سماع باره و دف خواه نیستی - من همچو نای و چنگ غزل کی شخولمی
ساقیم گر ندادی داروی فربهی - همچون لب زجاج و قدح در نحولمی
گر سایه چمن نبدی و فروغ او - من چون درخت بخت خسان بی اصولمی
بر خاک من امانت حق گر نتافتی - من چون مزاج خاک ظلوم و جهولمی
از گور سوی جنت اگر راه نیستی - در گور تن چرا خوش و باعرض و طولمی
ور راه نیستی به یمین از سوی شمال - کی چون چمن حریف جنوب و شمولمی
گر گلشن کرم نبدی کی شکفتمی - ور لطف و فضل حق نبدی من فضولمی
بس کن ز آفتاب شنو مطلع قصص - آن مطلع ار نبودی من در افولمی