دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

شاها بکش قطار که شهوار می کشی - دامان ما گرفته به گلزار می کشی

قطار اشتران همه مستند و کف زنان - بویی ببرده اند که قطار می کشی
هر اشتری میانه زنجیر می گزد - چون شهد و چون شکر که سوی یار می کشی
آن چشم های مست به چشمت که ساقی است - گویند خوش بکش که به دیدار می کشی
ما کشت تو بدیم درودی به داس عشق - کردی ز که جدا و به انبار می کشی
سکسک بدیم و توسن و در راه صدق لنگ - رهوار از آن شدیم که رهوار می کشی
هر چند سال ها ز چمن گل بچیده ایم - ناگه ز چشم بد به ره خار می کشی
ما کی غلط کنیم به هر سو کشی بکش - هر سو کشی به عشرت بسیار می کشی
شاهان کشند بنده بد را به انتقام - تو جانب کرامت و ایثار می کشی
زین لطف مجرمان را گستاخ کرده ای - دزدان دار را خوش و بی دار می کشی
هر تخمه و ملول همی گویدم خموش - تو کرده ای ستیزه به گفتار می کشی
سختی کشان ز گردش این چرخ در غم اند - بر رغم جمله چرخه دوار می کشی
ای شاه شمس مفخر تبریز نور حق - تو نور نور ندره به اقطار می کشی

ای نای خوش نوای که دلدار و دلخوشی - دم می دهی تو گرم و دم سرد می کشی

خالی است اندرون تو از بند لاجرم - خالی کننده دل و جان مشوشی
نقشی کنی به صورت معشوق هر کسی - هر چند امیی تو به معنی منقشی
ای صورت حقایق کل در چه پرده ای - سر برزن از میانه نی چون شکروشی
نه چشم گشته ای تو و ده گوش گشته جان - دردم به شش جهت که تو دمساز هر ششی
ای نای سربریده بگو سر بی زبان - خوش می چشان ز حلق از آن دم که می چشی
آتش فتاد در نی و عالم گرفت دود - زیرا ندای عشق ز نی هست آتشی
بنواز سر لیلی و مجنون ز عشق خویش - دل را چه لذتی تو و جان را چه مفرشی
بویی است در دم تو ز تبریز لاجرم - بس دل که می ربایی از حسن و از کشی

اندر میان جمع چه جان است آن یکی - یک جان نخوانمش که جهان است آن یکی

سوگند می خورم به جمال و کمال او - کز چشم خویش هم پنهان است آن یکی
بر فرق خاک آب روان کرد عشق او - در باغ عشق سرو روان است آن یکی
جمله شکوفه اند اگر میوه است او - جمله قراضه اند چو کان است آن یکی
دل موج می زند ز صفاتش ولی خموش - زیرا فزون ز شرح و بیان است آن یکی
روزی که او بزاد زمین و زمان نبود -بالاتر از زمین و زمان است آن یکی
قفلی است بر دهان من از رشک عاشقان - تا من نگویم این که فلان است آن یکی
هر دم که کنج چشمم بر روی او فتد - گویم که ای خدای چه سان است آن یکی
گر چشم درد نیست تو را چشم باز کن - زیرا چو آفتاب عیان است آن یکی
پیشش تو سجده می کن تا پادشا شوی - زیرا که پادشاه نشان است آن یکی
گر صد هزار خلق تو را رهزند که نیست - اندر گمان مباش که آن است آن یکی
گفتم به شمس مفخر تبریز بنگرش - گفتا عجب مدار چنان است آن یکی