دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

جان خاک آن مهی که خداش است مشتری - آن کس ملک ندید و نه انسان و نی پری

چون از خودی برون شد او آدمی نماند - او راست چشم روشن و گوش پیمبری
تا آدمی است آدمی و تا ملک ملک - بسته ست چشم هر دو از آن جان و دلبری
عالم به حکم او است مر او را چه فخر از این - چون آن او است خالق عالم به یک سوی
بحری که کمترین شبه را گوهری کند - حاشا از او که لاف برآرد ز گوهری
آن ذره است لایق رقص چنان شعاع - کو گشت از هزار چو خورشید و مه بری
آن ذره ای که گر قدمش بوسد آفتاب - خود ننگرد به تابش او جز که سرسری
بنما مها به کوری خورشید تابشی - تا زین سپس زنخ نزند از منوری
درتاب شاه و مفخر تبریز شمس دین - تا هر دو کون پر شود از نور داوری

ای عشق پرده در که تو در زیر چادری - در حسن حوریی تو و در مهر مادری

در حلقه اندرآ و ببین جمله جان ها - در گوش حلقه کرده به قانون چاکری
در آینه نظر کن و در چشم خود نگر - صد جان گره گره شده از وی به ساحری
در هر گره نگه کن وضع خدای بین - در هم ببسته موسی و فرعون و سامری
از زیر دامنت تو برون آر شمع را - تا نقش حق بخندد بر نقش آزری
تا دست و پا نهاد دو زلف تو کفر را - هر دم بمیرد ایمان در پای کافری
چون مر تو را نیابد در جان و جا دلم - گشتم هزار بار من از جان و جا بری
خشک و تر دو چشم و لب من روان شده - در قلزمی که خشک نیابند و نی تری
دی لطف ها بکرد خیال تو گفتمش - کای باوفا و عهد ز من باوفاتری
دانم ز شمس دین است تو را این همه وفا - تبریز این سلام بر جان ما بری

ای بس فراز و شیب که کردم طلب گری - گه لوح دل بخواندم و گه نقش کافری

گه در زمین خدمت چون خاک ره شدم - بر چرخ روح گاه دویدم باختری
گم گشته از خود و دل و دلبر هزار بار - گه سر دل بجسته و گه سر دلبری
بر کوه طور طالب ارنی کلیم وار - وز خلق دررمیده به عالم چو سامری
در وادیی رسیدم کان جا نبرد بوی - نی معجز و کرامت و نی مکر و ساحری
وادی ز بوی دوست مرا رهبری شده - کان بو نه مشک دارد نی زلف عنبری
آن جا نتان دویدن ای دوست بر قدم - پر نیز می بسوزد گر ز آنک می پری
کز گرم و سرد و خشک و تر است این نهاد حس - وین چار مرغ هست از این باغ عنصری
آن جا بپر دوست که روید ز بوی دوست - پری و گر نه زرد درافتی به شش دری
ای کامل کمال کز این سو تو کاملی - زان سو که سوی نیست حذر کن که قاصری
آن مرغ خاکیی که به خشکی کمال داشت - در بحر عاجز آمد و رسوا شد ازتری
با آنک بر و بحر یکی جنس و یک فنند - هر یک به حس درآید چونشان درآوری
صد بر و بحر و چرخ و فلک در فضای غیب - در پا فتاده باشد چون نقش سرسری
زین بر و بحر آن رسد آن سو که او ز عشق - گردد هزار بار از این هر دو او بری
حقا به ذات پاک خداوند هر کی هست - از تیغ غیب سر نبرد گر برد سری
در آتش خلیل کجا آید آن خسی - کو خشک شد ز عشق دلارام آزری
جان خلیل عشق به شادی و خرمی - در آتش آ چو زر که ز هر غش طاهری
گر محو می نمایی در دودمان حس - در عشق آتشین دلارام ظاهری
این عشق همچو آتش بر جمله قاهر است - تو بس عجایبی که بر آتش تو قادری
هر چند کوشد آتش تا تو سیه شوی - بر رغم او لطیف و شریفی و احمری
دانم که پرتو نظری داری از شهی - چشم و چراغ غیب به شاهی و سروری
بر خار خشک گر نظری افکند ز لطف - پیدا شود ز خار دو صد گونه عبهری
نی خود اگر به محو و عدم غمزه ای کند - ظاهر شود ز نیست دل و دیده پروری
در لطف و در نوازش آن شه نگاه کن - ای تیغ هجر چند زنی زخم خنجری
نی نی خود از نوازش او تند شد فراق - کز یک نهاله آمد این لطف و قاهری
گر خوگری به لطف نباشد دل مرا - او کی فراق داند در دور دایری
حنجر غذا خورد ز غذا رست حنجرش - پس او غذا دهد به غذا رسم حنجری
این جمله من بگفتم و القاب شمس دین - از رشک کرده در غم تبریز ساتری
آن است اصل و قصد و غرض زین همه حدیث - لیکن مزاد نیست که من رام یشتری