دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

رویش ندیده پس مکنیدم ملامتی - نادیده حکم کردن باشد غرامتی

پروانه چون نسوزد چون شمع او بود - چون خم نیاورم ز چنان سروقامتی
آن مه اگر برآید در روز رستخیز - برخیزد از میان قیامت قیامتی
زان رو که زهره نیست فلک را که دم زند - در خود همی بسوزد دارد علامتی
گر حسن حسن او است کجا عافیت کجا - با غمزه های آتش او کو سلامتی
هر دم دلم به عشق وی اندر حریصتر - هر دم ز عشق او دل من با س آمتی
یا هجر لم تقل لی بالله ربنا - هذا الصدود منک علینا الی متی
می ترسم از فراق دراز تو سنگ دل - تا نشکند سبوی امیدم ز آفتی
ای آنک جبرئیل ز تو راه گم کند - با صبر تو ندارد این چرخ طاقتی
دل را ببرد عشق که تا سود دل کند - حاشا که او کند طمعی یا تجارتی
عشق آن توانگری است که از بس توانگری - داردهمی ز ریش فراغت فراغتی
از من مپرس این و ز عقل کمال پرس - کو راست در عیار گهرها مهارتی
او نیز خود چه گوید لیکن به قدر خویش - کو در قدم بود حدثی نوطهارتی
عقل از امید وصل چو مجنون روان شود - در عشق می رود به امید زیارتی
ور ز آنک درنیابد در ره کمال عشق - از پرتو شرارش یابد حرارتی
بادا ز نور عشق من و عقل کل را - زان شکر شگرف شفای مرارتی
تا طعم آن حلاوت بر عاشقان زند - وز عاشقان برآید مستانه حالتی
تبریز شمس دین که بصیرت از او بود - چون بر دلم رسید سپاهش به غارتی

جان خاک آن مهی که خداش است مشتری - آن کس ملک ندید و نه انسان و نی پری

چون از خودی برون شد او آدمی نماند - او راست چشم روشن و گوش پیمبری
تا آدمی است آدمی و تا ملک ملک - بسته ست چشم هر دو از آن جان و دلبری
عالم به حکم او است مر او را چه فخر از این - چون آن او است خالق عالم به یک سوی
بحری که کمترین شبه را گوهری کند - حاشا از او که لاف برآرد ز گوهری
آن ذره است لایق رقص چنان شعاع - کو گشت از هزار چو خورشید و مه بری
آن ذره ای که گر قدمش بوسد آفتاب - خود ننگرد به تابش او جز که سرسری
بنما مها به کوری خورشید تابشی - تا زین سپس زنخ نزند از منوری
درتاب شاه و مفخر تبریز شمس دین - تا هر دو کون پر شود از نور داوری

ای عشق پرده در که تو در زیر چادری - در حسن حوریی تو و در مهر مادری

در حلقه اندرآ و ببین جمله جان ها - در گوش حلقه کرده به قانون چاکری
در آینه نظر کن و در چشم خود نگر - صد جان گره گره شده از وی به ساحری
در هر گره نگه کن وضع خدای بین - در هم ببسته موسی و فرعون و سامری
از زیر دامنت تو برون آر شمع را - تا نقش حق بخندد بر نقش آزری
تا دست و پا نهاد دو زلف تو کفر را - هر دم بمیرد ایمان در پای کافری
چون مر تو را نیابد در جان و جا دلم - گشتم هزار بار من از جان و جا بری
خشک و تر دو چشم و لب من روان شده - در قلزمی که خشک نیابند و نی تری
دی لطف ها بکرد خیال تو گفتمش - کای باوفا و عهد ز من باوفاتری
دانم ز شمس دین است تو را این همه وفا - تبریز این سلام بر جان ما بری