دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای جان و ای دو دیده بینا چگونه ای - وی رشک ماه و گنبد مینا چگونه ای

ای ما و صد چو ما ز پی تو خراب و مست - ما بی تو خسته ایم تو بی ما چگونه ای
آن جا که با تو نیست چو سوراخ کژدم است - و آن جا که جز تو نیست تو آن جا چگونه ای
ای جان تو در گزینش جان ها چه می کنی - وی گوهری فزوده ز دریا چگونه ای
ای مرغ عرش آمده در دام آب و گل - در خون و خلط و بلغم و صفرا چگونه ای
زان گلشن لطیف به گلخن فتاده ای - با اهل گولخن به مواسا چگونه ای
ای کوه قاف صبر و سکینه چه صابری - وی عزلتی گرفته چو عنقا چگونه ای
عالم به توست قایم تو در چه عالمی - تن ها به توست زنده تو تنها چگونه ای
ای آفتاب از تو خجل در چه مشرقی - وی زهر ناب با تو چو حلوا چگونه ای
زیر و زبر شدیمت بی زیر و بی زبر - ای درفکنده فتنه و غوغا چگونه ای
گر غایبی ز دل تو در این دل چه می کنی - ور در دلی ز دوده سودا چگونه ای
ای شاه شمس مفخر تبریز بی نظیر - در قاب قوس قرب و در ادنی چگونه ای

هر چند شیر بیشه و خورشیدطلعتی - بر گرد حوض گردی و در حوض درفتی

اسپت بیاورند که چالاک فارسی - شربت بیاورند که مخمور شربتی
بی خواب و بی قراری شب های تا به روز - خواب تو بخت بست که بسته سعادتی
از پای درفتادی و از دست رفته ای - بی دست و پای باش چه دربند آلتی
بی دست و پا چو گوی به میدان حق بپوی - میدان از آن توست به چوگان تو بابتی
ای رو به قبله من و الحمدخوان من - می خوانمت به خویش که تو پنج آیتی
ای عقل جان بباز چرا جان به شیشه ای - وی جان بیار باده چرا بی مروتی
رو کان مشک باش که بس پاک نافه ای - رو جمله سود باش که فرخ تجارتی
بر مغز من برآی که چون می مفرحی - در چشم من درآی که نور بصارتی
در مغزها نگنجی بس بی کرانه ای - در جسم ها نگنجی ز ایشان زیادتی
ای دف زخم خواره چه مظلوم و صابری - وی نای رازگوی چه صاحب کرامتی
خامش مساز بیت که مهمان بیت تو - در بیت ها نگنجد چه در عمارتی
چون غنچه لب ببند و چو گل بی دو لب بخند - تا هیچ کس نداند کاندر چه نعمتی
ای شاه شاد مفخر تبریز شمس دین - تبلیغ راز کن که تو اهل سفارتی

رویش ندیده پس مکنیدم ملامتی - نادیده حکم کردن باشد غرامتی

پروانه چون نسوزد چون شمع او بود - چون خم نیاورم ز چنان سروقامتی
آن مه اگر برآید در روز رستخیز - برخیزد از میان قیامت قیامتی
زان رو که زهره نیست فلک را که دم زند - در خود همی بسوزد دارد علامتی
گر حسن حسن او است کجا عافیت کجا - با غمزه های آتش او کو سلامتی
هر دم دلم به عشق وی اندر حریصتر - هر دم ز عشق او دل من با س آمتی
یا هجر لم تقل لی بالله ربنا - هذا الصدود منک علینا الی متی
می ترسم از فراق دراز تو سنگ دل - تا نشکند سبوی امیدم ز آفتی
ای آنک جبرئیل ز تو راه گم کند - با صبر تو ندارد این چرخ طاقتی
دل را ببرد عشق که تا سود دل کند - حاشا که او کند طمعی یا تجارتی
عشق آن توانگری است که از بس توانگری - داردهمی ز ریش فراغت فراغتی
از من مپرس این و ز عقل کمال پرس - کو راست در عیار گهرها مهارتی
او نیز خود چه گوید لیکن به قدر خویش - کو در قدم بود حدثی نوطهارتی
عقل از امید وصل چو مجنون روان شود - در عشق می رود به امید زیارتی
ور ز آنک درنیابد در ره کمال عشق - از پرتو شرارش یابد حرارتی
بادا ز نور عشق من و عقل کل را - زان شکر شگرف شفای مرارتی
تا طعم آن حلاوت بر عاشقان زند - وز عاشقان برآید مستانه حالتی
تبریز شمس دین که بصیرت از او بود - چون بر دلم رسید سپاهش به غارتی