دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای سیرگشته از ما ما سخت مشتهی - وی پاکشیده از ره کو شرط همرهی

مغز جهان تویی تو و باقی همه حشیش - کی یابد آدمی ز حشیشات فربهی
هر شهر کو خراب شد و زیر او زبر - زان شد که دور ماند ز سایه شهنشهی
چون رفت آفتاب چه ماند شب سیاه - از سر چو رفت عقل چه ماند جز ابلهی
ای عقل فتنه ای همه از رفتن تو بود - وآنگه گناه بر تن بی عقل می نهی
آن جا که پشت آری گمراهی است و جنگ - و آن جا که رو نمایی مستی و والهی
هجده هزار عالم دو قسم بیش نیست - نیمش جماد مرده و نیمیش آگهی
دریای آگهی که خردها همه از او است - آن است منتهای خردهای منتهی
ای جان آشنا که در آن بحر می روی - وی آنک همچو تیر از این چرخ می جهی
از خرگه تن تو جهانی منور است - تا تو چگونه باشی ای روح خرگهی
ای روح از شراب تو مست ابد شده - وی خاک در کف تو شد زر ده دهی
وصف تو بی مثال نیاید به فهم عام - وافزاید از مثال خیال مشبهی
از شوق عاشقی اگرت صورتی نهد - آلایشی نیابد بحر منزهی
گر نسبتی کنند به نعل آن هلال را - زان ژاژ شاعران نفتد ماه از مهی
دریا به پیش موسی کی ماند سد راه - و اندر پناه عیسی کی ماند اکمهی
او خواجه همه ست گرش نیست یک غلام - آن سرو او سهی است گرش نشمری سهی
تو موسیی ولیک شبانی دری هنوز - تو یوسفی ولیک هنوز اندر این چهی
زان مزد کار می نرسد مر تو را که هیچ - پیوسته نیستی تو در این کار گه گهی
خامش که بی طعام حق و بی شراب غیب - این حرف و نقش هست دو سه کاسه تهی

ای ساقیی که آن می احمر گرفته ای - وی مطربی که آن غزل تر گرفته ای

ای دلبری که ساقی و مطرب فنا شدند - تا تو نقاب از رخ عبهر گرفته ای
ای میر مجلسی که تو را عشق نام گشت - این چه قیامت است که از سر گرفته ای
ای خم خسروان که تو داروی هر غمی - رنجور نیستی تو چرا سر گرفته ای
جانی است بس لطیف و جهانی است بس ظریف - وین هر دو پرده را ز میان برگرفته ای
از جان و از جهان دل عاشق ربوده ای - الحق شکار نازک و لاغر گرفته ای
ای آنک تو شکار چنین دام گشته ای - ملک هزار خسرو و سنجر گرفته ای
در عین کفر جوهر ایمان ربوده ای - در دوزخی و جنت و کوثر گرفته ای
ای عارفی که از سر معروف واقفی - وی ساده ای که رنگ قلندر گرفته ای
در بحر قلزمی و تو را بحر تا به کعب - در آتشی و خوی سمندر گرفته ای
ای گل که جامه ها بدریدی ز عاشقی - تا خانه ای میانه شکر گرفته ای
ای باد از تکبر پرهیز کن ز مشک - چون بوی آن دو زلف معنبر گرفته ای
ای غمزه هات مست چو ساقی تویی بده - یک دم خمش مباد چو ساغر گرفته ای
بهر نثار مفخر تبریز شمس دین - ای روی زرد سکه زرگر گرفته ای

ای ساقیی که آن می احمر گرفته ای - وی مطربی که آن غزل تر گرفته ای

ای زهره ای که آتش در آسمان زدی - مریخ را بگو که چه خنجر گرفته ای
از جان و از جهان دل عاشق ربوده ای - الحق شکار نازک و لاغر گرفته ای
ای هجر تو ز روز قیامت درازتر - این چه قیامتی است که از سر گرفته ای
ای آسمان چو دور ندیمانش دیده ای - در دور خویش شکل مدور گرفته ای
پیلان شیردل چو کفت را مسخرند - این چند پشه را چه مسخر گرفته ای
هان ای فقیر روز فقیری گله مکن - زیرا که صد چو ملکت سنجر گرفته ای
ای روی خویش دیده تو در روی خوب یار - آیینه ای عظیم منور گرفته ای
ای دل طپان چرایی چون برگ هر دمی - چون دامن بهار معنبر گرفته ای
ای چشم گریه چیست به هر ساعتی تو را - چون کحل از مسیح پیمبر گرفته ای
هجده هزار عالم اگر ملک تو شود - بی روی دوست چیز محقر گرفته ای
داری تکی که بگذری از خنگ آسمان - کاهل چرا شدی صفت خر گرفته ای
خامش کن و زبان دگر گو و رسم نو - این رسم کهنه را چه مکرر گرفته ای