دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

هر روز بامداد طلبکار ما تویی - ما خوابناک و دولت بیدار ما تویی

هر روز زان برآری ما را ز کسب و کار - زیرا دکان و مکسبه و کار ما تویی
دکان چرا رویم که کان و دکان تویی - بازار چون رویم که بازار ما تویی
زان دلخوشیم و شاد که جان بخش ما تویی - زان سرخوشیم و مست که دستار ما تویی
ما خمره کی نهیم پر از سیم چون بخیل - ما خمره بشکنیم چو خمار ما تویی
طوطی غذا شدیم که تو کان شکری - بلبل نوا شدیم که گلزار ما تویی
زان همچو گلشنیم که داری تو صد بهار - زان سینه روشنیم که دلدار ما تویی
در بحر تو ز کشتی بی دست و پاتریم - آواز و رقص و جنبش و رفتار ما تویی
هر چاره گر که هست نه سرمایه دار توست - از جمله چاره باشد ناچار ما تویی
دل را هر آنچ بود از آن ها دلش گرفت - تا گفته ای به دل که گرفتار ما تویی
گه گه گمان بریم که این جمله فعل ماست - این هم ز توست مایه پندار ما تویی
چیزی نمی کشیم که ما را تو می کشی - چیزی نمی خریم خریدار ما تویی
از گفت توبه کردم ای شه گواه باش - بی گفت و ناله عالم اسرار ما تویی
ای شمس حق مفخر تبریز شمس دین - خود آفتاب گنبد دوار ما تویی

آن لحظه ک آفتاب و چراغ جهان شوی - اندر جهان مرده درآیی و جان شوی

اندر دو چشم کور درآیی نظر دهی - و اندر دهان گنگ درآیی زبان شوی
در دیو زشت درروی و یوسفش کنی - و اندر نهاد گرگ درآیی شبان شوی
هر روز سر برآری از چارطاق نو - چون رو بدان کنند از آن جا نهان شوی
گاهی چو بوی گل مدد مغزها شوی - گاهی انیس دیده شوی گلستان شوی
فرزین کژروی و رخ راست رو شها - در لعب کس نداند تا خود چه سان شوی
رو رو ورق بگردان ای عشق بی نشان - بر یک ورق قرار نمایی نشان شوی
در عدل دوست محو شو ای دل به وقت غم - هم محو لطف او شو چون شادمان شوی
آبی که محو کل شد او نیز کل شود - هم تو صفات پاک شوی گر چنان شوی
آن بانگ چنگ را چو هوا هر طرف بری - و آن سوز قهر را تو گوا چون دخان شوی
ای عشق این همه بشوی و تو پاک از این - بی صورتی چو خشم اگر چه سنان شوی
این دم خموش کرده ای و من خمش کنم - آنگه بیان کنم که تو نطق و بیان شوی

ای سیرگشته از ما ما سخت مشتهی - وی پاکشیده از ره کو شرط همرهی

مغز جهان تویی تو و باقی همه حشیش - کی یابد آدمی ز حشیشات فربهی
هر شهر کو خراب شد و زیر او زبر - زان شد که دور ماند ز سایه شهنشهی
چون رفت آفتاب چه ماند شب سیاه - از سر چو رفت عقل چه ماند جز ابلهی
ای عقل فتنه ای همه از رفتن تو بود - وآنگه گناه بر تن بی عقل می نهی
آن جا که پشت آری گمراهی است و جنگ - و آن جا که رو نمایی مستی و والهی
هجده هزار عالم دو قسم بیش نیست - نیمش جماد مرده و نیمیش آگهی
دریای آگهی که خردها همه از او است - آن است منتهای خردهای منتهی
ای جان آشنا که در آن بحر می روی - وی آنک همچو تیر از این چرخ می جهی
از خرگه تن تو جهانی منور است - تا تو چگونه باشی ای روح خرگهی
ای روح از شراب تو مست ابد شده - وی خاک در کف تو شد زر ده دهی
وصف تو بی مثال نیاید به فهم عام - وافزاید از مثال خیال مشبهی
از شوق عاشقی اگرت صورتی نهد - آلایشی نیابد بحر منزهی
گر نسبتی کنند به نعل آن هلال را - زان ژاژ شاعران نفتد ماه از مهی
دریا به پیش موسی کی ماند سد راه - و اندر پناه عیسی کی ماند اکمهی
او خواجه همه ست گرش نیست یک غلام - آن سرو او سهی است گرش نشمری سهی
تو موسیی ولیک شبانی دری هنوز - تو یوسفی ولیک هنوز اندر این چهی
زان مزد کار می نرسد مر تو را که هیچ - پیوسته نیستی تو در این کار گه گهی
خامش که بی طعام حق و بی شراب غیب - این حرف و نقش هست دو سه کاسه تهی