دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای دل ز بامداد تو بر حال دیگری - وز شور خویش در من شوریده ننگری

بر چهره نزار تو صفرای دلبری است - تا خود چه دیده ای که ز صفراش اصفری
ای دل چه آتشی که به هر باد برجهی - نی نی دلا کز آتش و از باد برتری
ای دل تو هر چه هستی دانم که این زمان - خورشیدوار پرده افلاک می دری
جانم فدات یا رب ای دل چه گوهری - نی چرخ قیمت تو شناسد نه مشتری
سی سال در پی تو چو مجنون دویده ام - اندر جزیره ای که نه خشکی است و نی تری
غافل بدم از آن که تو مجموع هستیی - مشغول بود فکر به ایمان و کافری
ایمان و کفر و شبهه و تعطیل عکس توست - هم جنتی و دوزخ و هم حوض کوثری
ای دل تو کل کونی بیرون ز هر دو کون - ای جمله چیزها تو و از چیزها بری
ای رو و پشت عالم در روی من نگر - تا از رخ مزعفر من زعفران بری
طاقت نماند و این سخنم ماند در دهان - با صد هزار غم که نهانند چون پری

هر روز بامداد طلبکار ما تویی - ما خوابناک و دولت بیدار ما تویی

هر روز زان برآری ما را ز کسب و کار - زیرا دکان و مکسبه و کار ما تویی
دکان چرا رویم که کان و دکان تویی - بازار چون رویم که بازار ما تویی
زان دلخوشیم و شاد که جان بخش ما تویی - زان سرخوشیم و مست که دستار ما تویی
ما خمره کی نهیم پر از سیم چون بخیل - ما خمره بشکنیم چو خمار ما تویی
طوطی غذا شدیم که تو کان شکری - بلبل نوا شدیم که گلزار ما تویی
زان همچو گلشنیم که داری تو صد بهار - زان سینه روشنیم که دلدار ما تویی
در بحر تو ز کشتی بی دست و پاتریم - آواز و رقص و جنبش و رفتار ما تویی
هر چاره گر که هست نه سرمایه دار توست - از جمله چاره باشد ناچار ما تویی
دل را هر آنچ بود از آن ها دلش گرفت - تا گفته ای به دل که گرفتار ما تویی
گه گه گمان بریم که این جمله فعل ماست - این هم ز توست مایه پندار ما تویی
چیزی نمی کشیم که ما را تو می کشی - چیزی نمی خریم خریدار ما تویی
از گفت توبه کردم ای شه گواه باش - بی گفت و ناله عالم اسرار ما تویی
ای شمس حق مفخر تبریز شمس دین - خود آفتاب گنبد دوار ما تویی

آن لحظه ک آفتاب و چراغ جهان شوی - اندر جهان مرده درآیی و جان شوی

اندر دو چشم کور درآیی نظر دهی - و اندر دهان گنگ درآیی زبان شوی
در دیو زشت درروی و یوسفش کنی - و اندر نهاد گرگ درآیی شبان شوی
هر روز سر برآری از چارطاق نو - چون رو بدان کنند از آن جا نهان شوی
گاهی چو بوی گل مدد مغزها شوی - گاهی انیس دیده شوی گلستان شوی
فرزین کژروی و رخ راست رو شها - در لعب کس نداند تا خود چه سان شوی
رو رو ورق بگردان ای عشق بی نشان - بر یک ورق قرار نمایی نشان شوی
در عدل دوست محو شو ای دل به وقت غم - هم محو لطف او شو چون شادمان شوی
آبی که محو کل شد او نیز کل شود - هم تو صفات پاک شوی گر چنان شوی
آن بانگ چنگ را چو هوا هر طرف بری - و آن سوز قهر را تو گوا چون دخان شوی
ای عشق این همه بشوی و تو پاک از این - بی صورتی چو خشم اگر چه سنان شوی
این دم خموش کرده ای و من خمش کنم - آنگه بیان کنم که تو نطق و بیان شوی