دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

شد جادوی حرام و حق از جادوی بری - بر تو حرام نیست که محبوب ساحری

می بند و می گشا که همین است جادوی - می بخش و می ربا که همین است داوری
دریا بدیده ایم که در وی گهر بود - دریا درون گوهر کی کرد باوری
سحر حلال آمد بگشاد پر و بال - افسانه گشت بابل و دستان سامری
همیان زر نهاده و معیوب می خرد - ای عاشقان کی دید که شد ماه مشتری
امروز می گزید ز بازار اسپ او - اسپان پشت ریش و یدک های لاغری
گفتم که اسب مرده چنین راه کی برد - گفتا که راه ما نتوان شد به لمتری
کشتی شکسته باید در آبگیر خضر - کشتی چو نشکنی تو نه کشتی که لنگری
دنیا چو قنطره ست گذر کن چو پا شکست - با پای ناشکسته از این پول نگذری
زیرا رجوع ضد قدوم است و عکس او است - فرمان ارجعی را منیوش سرسری

هر روز بامداد درآید یکی پری - بیرون کشد مرا که ز من جان کجا بری

گر عاشقی نیابی مانند من بتی - ور تاجری کجاست چو من گرم مشتری
ور عارفی حقیقت معروف جان منم - ور کاهلی چنان شوی از من که برپری
ور حس فاسدی دهمت نور مصطفی - ور مس کاسدی کنمت زر جعفری
محتاج روی مایی گر پشت عالمی - محتاج آفتابی گر صبح انوری
از بر و بحر بگذر و بر کوه قاف رو -بر خشک و بر تری منشین زین دو برتری
ای دل اگر دلی دل از آن یار درمدزد - وی سر اگر سری مکن این سجده سرسری
چون اسب می گریزی و من بر توام سوار - مگریز از او که بر تو بود کان بود خری
صد حیله گر تراشی و صد شهر اگر روی - قربان عید خنجر الله اکبری
خاموش اگر چه بحر دهد در بی دریغ - لیکن مباح نیست که من رام یشتری

ای دل ز بامداد تو بر حال دیگری - وز شور خویش در من شوریده ننگری

بر چهره نزار تو صفرای دلبری است - تا خود چه دیده ای که ز صفراش اصفری
ای دل چه آتشی که به هر باد برجهی - نی نی دلا کز آتش و از باد برتری
ای دل تو هر چه هستی دانم که این زمان - خورشیدوار پرده افلاک می دری
جانم فدات یا رب ای دل چه گوهری - نی چرخ قیمت تو شناسد نه مشتری
سی سال در پی تو چو مجنون دویده ام - اندر جزیره ای که نه خشکی است و نی تری
غافل بدم از آن که تو مجموع هستیی - مشغول بود فکر به ایمان و کافری
ایمان و کفر و شبهه و تعطیل عکس توست - هم جنتی و دوزخ و هم حوض کوثری
ای دل تو کل کونی بیرون ز هر دو کون - ای جمله چیزها تو و از چیزها بری
ای رو و پشت عالم در روی من نگر - تا از رخ مزعفر من زعفران بری
طاقت نماند و این سخنم ماند در دهان - با صد هزار غم که نهانند چون پری