دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

هر روز بامداد به آیین دلبری - ای جان جان جان به من آیی و دل بری

ای کوی من گرفته ز بوی تو گلشنی - وی روی من گرفته ز روی تو زرگری
هر روز باغ دل را رنگی دگر دهی - اکنون نماند دل را شکل صنوبری
هر شب مقام دیگر و هر روز شهر نو - چون لولیان گرفته دل من مسافری
این شهسوار عشق قطاریق می رود - حیران شدم ز جستن این اسب لاغری
از برق و آب و باد گذشته ست سم او - آن جا که سم او است نه خشکی است و نه تری
راهی که فکر نیز نیارد در او شدن - شیران شرزه را رود از دل دلاوری
چه شیر ک آسمان و زمین زین ره مهیب - از سر به وقت عرض نهادند لمتری
از هیبت قدر بنهادند رو به جبر - وز بیم رهزنان نگزیدند رهبری
آری جنون ساعه شرط شجاعت است -با مایه خرد نکند هیچ کس نری
تا باخودی کجا به صف بیخودان رسی - تا بر دری چگونه صف هجر بردری
ای دل خیال او را پیش آر و قبله ساز - قانع مشو از او به مراعات سرسری
قانع چرا شدی به یکی صورتت که داد - پنداشتی مگر که همین یک مصوری
خاموش باش طبل مزن وقت حمله شد - در صف جنگ آی اگر مرد لشکری

شد جادوی حرام و حق از جادوی بری - بر تو حرام نیست که محبوب ساحری

می بند و می گشا که همین است جادوی - می بخش و می ربا که همین است داوری
دریا بدیده ایم که در وی گهر بود - دریا درون گوهر کی کرد باوری
سحر حلال آمد بگشاد پر و بال - افسانه گشت بابل و دستان سامری
همیان زر نهاده و معیوب می خرد - ای عاشقان کی دید که شد ماه مشتری
امروز می گزید ز بازار اسپ او - اسپان پشت ریش و یدک های لاغری
گفتم که اسب مرده چنین راه کی برد - گفتا که راه ما نتوان شد به لمتری
کشتی شکسته باید در آبگیر خضر - کشتی چو نشکنی تو نه کشتی که لنگری
دنیا چو قنطره ست گذر کن چو پا شکست - با پای ناشکسته از این پول نگذری
زیرا رجوع ضد قدوم است و عکس او است - فرمان ارجعی را منیوش سرسری

هر روز بامداد درآید یکی پری - بیرون کشد مرا که ز من جان کجا بری

گر عاشقی نیابی مانند من بتی - ور تاجری کجاست چو من گرم مشتری
ور عارفی حقیقت معروف جان منم - ور کاهلی چنان شوی از من که برپری
ور حس فاسدی دهمت نور مصطفی - ور مس کاسدی کنمت زر جعفری
محتاج روی مایی گر پشت عالمی - محتاج آفتابی گر صبح انوری
از بر و بحر بگذر و بر کوه قاف رو -بر خشک و بر تری منشین زین دو برتری
ای دل اگر دلی دل از آن یار درمدزد - وی سر اگر سری مکن این سجده سرسری
چون اسب می گریزی و من بر توام سوار - مگریز از او که بر تو بود کان بود خری
صد حیله گر تراشی و صد شهر اگر روی - قربان عید خنجر الله اکبری
خاموش اگر چه بحر دهد در بی دریغ - لیکن مباح نیست که من رام یشتری