دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای آن که مر مرا تو به از جان و دیده ای - در جان من هر آنچ ندیدم تو دیده ای

بگزیده ام ز هجر تو تابوت آتشین - آری به حق آنک مرا تو گزیده ای
گر از بریده خون چکد اینک ز چشم من - خون می چکد که بی سبب از من بریده ای
از چشم من بپرس چرا چشمه گشته ای - وز قد من بپرس که از کی خمیده ای
از جان من بپرس که با کفش آهنین - اندر ره فراق کجاها رسیده ای
این هم بپرس از او که تو در حسن و در جمال - مانند او ز هیچ زبانی شنیده ای
این هم بگو که گر رخ او آفتاب نیست - چون ابر پاره پاره ز هم چون دریده ای
پیداست در دم تو که از ناف مشک خاست - کاندر کدام سبزه و صحرا چریده ای
آنی که دیده ای تو دلا آسمانیی - زیرا ز دلبران زمینی رمیده ای
دانم که دیده ای تو بدین چشم یوسفی - تا تو ترنج و دست ز مستی بریده ای
تبریز و شمس دین و دگرها بهانه هاست - کز وی دو کون را تو خطی درکشیده ای

ای از جمال حسن تو عالم نشانه ای - مقصود حسن توست و دگرها بهانه ای

نقاش را اگر ز جمال تو قبله نیست - مقصود او چه بود ز نقشی و خانه ای
ای صد هزار شمع نشسته بدین امید - گرد تنور عشق تو بهر زبانه ای
ای حلقه های زلف خوشت طوق حلق ما - سازید مرغ روح در آن حلقه لانه ای
گویی میان مجلس آن شاه کی رسم - نی آن کرانه دارد و نی این میانه ای
این داد کیست مفخر تبریز شمس دین - زان دولتی که داد درختی ز دانه ای

آن دم که دل کند سوی دلبر اشارتی - زان سر رسد به بی سر و باسر اشارتی

زان رنگ اشارتی که به روز الست بود - ک آمد به جان مومن و کافر اشارتی
زیرا که قهر و لطف کز آن بحر دررسید - بر سنگ اشارتی است و به گوهر اشارتی
بر سنگ اشارتی است که بر حال خویش باش - بر گوهر است هر دم دیگر اشارتی
بر سنگ کرده نقشی و آن نقش بند او است - هر لحظه سوی نقش ز آزر اشارتی
چون در گهر رسید اشارت گداخت او - احسنت آفرین چه منور اشارتی
بعد از گداز کرد گهر صد هزار جوش - چون می رسید از تف آذر اشارتی
جوشید و بحر گشت و جهان در جهان گرفت - چون آمدش ز ایزد اکبر اشارتی
ما را اشارتی است ز تبریز و شمس دین - چون تشنه را ز چشمه کوثر اشارتی