دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

اندر قمارخانه چون آمدی به بازی - کارت شود حقیقت هر چند تو مجازی

با جمله سازواری ای جان به نیک خویی - این جا که اصل کار است جانا چرا نسازی
گویی که من شب و روز مرد نمازکارم - چون نیست ای برادر گفتار تو نمازی
با ناکسان تو صحبت زنهار تا نداری -شو همنشین شاهان گر مرد سرفرازی
آخر چرا تو خود را کردی چو پای تابه - چون بر لباس آدم تو بهترین طرازی
بر خر چرا نشینی ای همنشین شاهان - چون هست در رکابت چندین هزار تازی
شیشه دلی که داری بربا ز سنگ جانان - باری به بزم شاه آ بنگر تو دلنوازی
در جانت دردمد شه از شادیی که جانت - هم وارهد ز مطرب وز پرده حجازی
سرمست و پای کوبان با جمع ماه رویان - در نور روی آن شه شاهانه می گرازی
شاهت همی نوازد کای پیشوای خاصان - پیوسته پیش ما باش چون تو امین رازی
گاه از جمال پستی گاه از شراب مستی - گه با قدم قرینی گه با کرشم و نازی
مقصود شمس دین است هم صدر و هم خداوند - وصلم به خدمت او است چون مرغزی و رازی
هر کس که در دل او باشد هوای تبریز - گردد اگر چه هندو است او گلرخ طرازی

ای آن که مر مرا تو به از جان و دیده ای - در جان من هر آنچ ندیدم تو دیده ای

بگزیده ام ز هجر تو تابوت آتشین - آری به حق آنک مرا تو گزیده ای
گر از بریده خون چکد اینک ز چشم من - خون می چکد که بی سبب از من بریده ای
از چشم من بپرس چرا چشمه گشته ای - وز قد من بپرس که از کی خمیده ای
از جان من بپرس که با کفش آهنین - اندر ره فراق کجاها رسیده ای
این هم بپرس از او که تو در حسن و در جمال - مانند او ز هیچ زبانی شنیده ای
این هم بگو که گر رخ او آفتاب نیست - چون ابر پاره پاره ز هم چون دریده ای
پیداست در دم تو که از ناف مشک خاست - کاندر کدام سبزه و صحرا چریده ای
آنی که دیده ای تو دلا آسمانیی - زیرا ز دلبران زمینی رمیده ای
دانم که دیده ای تو بدین چشم یوسفی - تا تو ترنج و دست ز مستی بریده ای
تبریز و شمس دین و دگرها بهانه هاست - کز وی دو کون را تو خطی درکشیده ای

ای از جمال حسن تو عالم نشانه ای - مقصود حسن توست و دگرها بهانه ای

نقاش را اگر ز جمال تو قبله نیست - مقصود او چه بود ز نقشی و خانه ای
ای صد هزار شمع نشسته بدین امید - گرد تنور عشق تو بهر زبانه ای
ای حلقه های زلف خوشت طوق حلق ما - سازید مرغ روح در آن حلقه لانه ای
گویی میان مجلس آن شاه کی رسم - نی آن کرانه دارد و نی این میانه ای
این داد کیست مفخر تبریز شمس دین - زان دولتی که داد درختی ز دانه ای