دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

آمد ز نای دولت بار دگر نوایی - ای جان بزن تو دستی وی دل بکوب پایی

تابان شده ست کانی خندان شده جهانی - آراسته ست خوانی در می رسد صلایی
بر بوی نوبهاری بر روی سبزه زاری - در عشق خوش عذاری ما مست و های هایی
او بحر و ما سحابی او گنج و ما خرابی - در نور آفتابی ما همچو ذره هایی
شوریده ام معافم بگذار تا بلافم - مه را فروشکافم با نور مصطفایی

ای چنگیان غیبی از راه خوش نوایی - تشنه دلان خود را کردید بس سقایی

جان تشنه ابد شد وین تشنگی ز حد شد - یا ضربت جدایی یا شربت عطایی
ای زهره مزین زین هر دو یک نوا زن - یا پرده رهاوی یا پرده رهایی
گر چنگ کژ نوازی در چنگ غم گدازی - خوش زن نوا اگر نی مردی ز بی نوایی
بی زخمه هیچ چنگی آب و نوا ندارد - می کش تو زخمه زخمه گر چنگ بوالوفایی
گر بگسلند تارت گیرند بر کنارت - پیوند نو دهندت چندین دژم چرایی
تو خود عزیز یاری پیوسته در کناری - در بزم شهریاری بیرون ز جان و جایی
خامش که سخت مستم بربند هر دو دستم - ور نه قدح شکستم گر لحظه ای بپایی
من پیر منبلانم بر خویش زخم رانم - من مصلحت ندانم با ما تو برنیایی
هم پاره پاره باشم هم خصم چاره باشم - هم سنگ خاره باشم در صبر و بی نوایی
از بس که تند و عاقم در دوزخ فراقم - دوزخ ز احتراقم گیرد گریزپایی
چون دید شور ما را عطار آشکارا - بشکست طبل ها را در بزم کبریایی
تبریز چون برفتم با شمس دین بگفتم - بی حرف صد مقالت در وحدت خدایی

بوی کباب داری تو نیز دل کبابی - در تو هر آنچ گم شد در ماش بازیابی

زین سر چو زنده باشی تو سرفکنده باشی - خود را چو بنده باشی ما را دگر نیابی
ای خواجه ترک ره کن ما را حدیث شه کن - بگشا دهان و اه کن گر مست آن شرابی
دوشم نگار دلبر می داد جام از زر - گفتا بکش تو دیگر گر مست نیم خوابی
گفتم که برنخیزم گفتا که برستیزم - هم بر سرت بریزم گر مستی و خرابی
چون ریخت بر من آن را دیدم فنا جهان را - عالم چو بحر جوشان من گشته مرغ آبی
ای خواجه خشم بنشان سر را دگر مپیچان - ما را چه جرم باشد گر ز آنک درنیابی
سر اله گفتم در قعر چاه گفتم - مه را سیاه گفتم چون محرم نقابی
ای خواجه صدر عالی تا تو در این حوالی - گه بسته سوالی گه خسته جوابی
ای شمس حق تبریز بستم دهان ازیرا - هر دیده برنتابد نورت چو آفتابی