دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

هر چند بی گه آیی بی گاه خیز مایی - ای خواجه خانه بازآ بی گاه شد کجایی

برگ قفص نداری جز ما هوس نداری - یکتا چو کس نداری برخیز از دوتایی
جان را به عشق واده دل بر وفای ما نه - در ما روی تو را به کز خویشتن برآیی
بگذر ز خشک و از تر بازآ به خانه زوتر - از جمله باوفاتر آخر چه بی وفایی
لطفت به کس نماند قدر تو کس نداند - عشقت به ما کشاند زیرا به ما تو شایی
گر چشم رفت خوابش از عاشقی و تابش - بر ما بود جوابش ای جان مرتضایی
گر شاه شمس تبریز پنهان شود به استیز - در عشق او تو جان بیز تا جان شوی بقایی

آمد ز نای دولت بار دگر نوایی - ای جان بزن تو دستی وی دل بکوب پایی

تابان شده ست کانی خندان شده جهانی - آراسته ست خوانی در می رسد صلایی
بر بوی نوبهاری بر روی سبزه زاری - در عشق خوش عذاری ما مست و های هایی
او بحر و ما سحابی او گنج و ما خرابی - در نور آفتابی ما همچو ذره هایی
شوریده ام معافم بگذار تا بلافم - مه را فروشکافم با نور مصطفایی

ای چنگیان غیبی از راه خوش نوایی - تشنه دلان خود را کردید بس سقایی

جان تشنه ابد شد وین تشنگی ز حد شد - یا ضربت جدایی یا شربت عطایی
ای زهره مزین زین هر دو یک نوا زن - یا پرده رهاوی یا پرده رهایی
گر چنگ کژ نوازی در چنگ غم گدازی - خوش زن نوا اگر نی مردی ز بی نوایی
بی زخمه هیچ چنگی آب و نوا ندارد - می کش تو زخمه زخمه گر چنگ بوالوفایی
گر بگسلند تارت گیرند بر کنارت - پیوند نو دهندت چندین دژم چرایی
تو خود عزیز یاری پیوسته در کناری - در بزم شهریاری بیرون ز جان و جایی
خامش که سخت مستم بربند هر دو دستم - ور نه قدح شکستم گر لحظه ای بپایی
من پیر منبلانم بر خویش زخم رانم - من مصلحت ندانم با ما تو برنیایی
هم پاره پاره باشم هم خصم چاره باشم - هم سنگ خاره باشم در صبر و بی نوایی
از بس که تند و عاقم در دوزخ فراقم - دوزخ ز احتراقم گیرد گریزپایی
چون دید شور ما را عطار آشکارا - بشکست طبل ها را در بزم کبریایی
تبریز چون برفتم با شمس دین بگفتم - بی حرف صد مقالت در وحدت خدایی