دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

دی دامنش گرفتم کای گوهر عطایی - شب خوش مگو مرنجان کامشب از آن مایی

افروخت روی دلکش شد سرخ همچو اخگر - گفتا بس است درکش تا چند از این گدایی
گفتم رسول حق گفت حاجت ز روی نیکو - درخواه اگر بخواهی تا تو مظفر آیی
گفتا که روی نیکو خودکامه است و بدخو - زیرا که ناز و جورش دارد بسی روایی
گفتم اگر چنان است جورش حیات جان است - زیرا طلسم کان است هر گه بیازمایی
گفت این حدیث خام است روی نکو کدام است - این رنگ و نقش دام است مکر است و بی وفایی
چون جان جان ندارد می دانک آن ندارد - بس کس که جان سپارد در صورت فنایی
گفتم که خوش عذارا تو هست کن فنا را - زر ساز مس ما را تو جان کیمیایی
تسلیم مس بباید تا کیمیا بیابد - تو گندمی ولیکن بیرون آسیایی
گفتا تو ناسپاسی تو مس ناشناسی - در شک و در قیاسی زین ها که می نمایی
گریان شدم به زاری گفتم که حکم داری - فریاد رس به یاری ای اصل روشنایی
چون دید اشک بنده آغاز کرد خنده - شد شرق و غرب زنده زان لطف آشنایی
ای همرهان و یاران گریید همچو باران - تا در چمن نگاران آرند خوش لقایی

ای برده اختیارم تو اختیار مایی - من شاخ زعفرانم تو لاله زار مایی

گفتم غمت مرا کشت گفتا چه زهره دارد - غم این قدر نداند ک آخر تو یار مایی
من باغ و بوستانم سوزیده خزانم - باغ مرا بخندان ک آخر بهار مایی
گفتا تو چنگ مایی و اندر ترنگ مایی - پس چیست زاری تو چون در کنار مایی
گفتم ز هر خیالی درد سر است ما را - گفتا ببر سرش را تو ذوالفقار مایی
سر را گرفته بودم یعنی که در خمارم - گفت ار چه در خماری نی در خمار مایی
گفتم چو چرخ گردان والله که بی قرارم - گفت ار چه بی قراری نی بی قرار مایی
شکرلبش بگفتم لب را گزید یعنی - آن راز را نهان کن چون رازدار مایی
ای بلبل سحرگه ما را بپرس گه گه - آخر تو هم غریبی هم از دیار مایی
تو مرغ آسمانی نی مرغ خاکدانی - تو صید آن جهانی وز مرغزار مایی
از خویش نیست گشته وز دوست هست گشته - تو نور کردگاری یا کردگار مایی
از آب و گل بزادی در آتشی فتادی - سود و زیان یکی دان چون در قمار مایی
این جا دوی نگنجد این ما و تو چه باشد - این هر دو را یکی دان چون در شمار مایی
خاموش کن که دارد هر نکته تو جانی - مسپار جان به هر کس چون جان سپار مایی

هر چند بی گه آیی بی گاه خیز مایی - ای خواجه خانه بازآ بی گاه شد کجایی

برگ قفص نداری جز ما هوس نداری - یکتا چو کس نداری برخیز از دوتایی
جان را به عشق واده دل بر وفای ما نه - در ما روی تو را به کز خویشتن برآیی
بگذر ز خشک و از تر بازآ به خانه زوتر - از جمله باوفاتر آخر چه بی وفایی
لطفت به کس نماند قدر تو کس نداند - عشقت به ما کشاند زیرا به ما تو شایی
گر چشم رفت خوابش از عاشقی و تابش - بر ما بود جوابش ای جان مرتضایی
گر شاه شمس تبریز پنهان شود به استیز - در عشق او تو جان بیز تا جان شوی بقایی