دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

می زن سه تا که یکتا گشتم مکن دوتایی - یا پرده رهاوی یا پرده رهایی

بی زیر و بی بم تو ماییم در غم تو - در نای این نوا زن کافغان ز بی نوایی
قولی که در عراق است درمان این فراق است - بی قول دلبری تو آخر بگو کجایی
ای آشنای شاهان در پرده سپاهان - بنواز جان ما را از راه آشنایی
در جمع سست رایان رو زنگله سرایان - کاری ببر به پایان تا چند سست رایی
از هر دو زیرافکند بندی بر این دلم بند - آن هر دو خود یک است و ما را دو می نمایی
گر یار راست کاری ور قول راست داری - در راست قول برگو تا در حجاز آیی
در پرده حسینی عشاق را درآور - وز بوسلیک و مایه بنمای دلگشایی
از تو دوگاه خواهند تو چارگاه برگو - تو شمع این سرایی ای خوش که می سرایی

دی دامنش گرفتم کای گوهر عطایی - شب خوش مگو مرنجان کامشب از آن مایی

افروخت روی دلکش شد سرخ همچو اخگر - گفتا بس است درکش تا چند از این گدایی
گفتم رسول حق گفت حاجت ز روی نیکو - درخواه اگر بخواهی تا تو مظفر آیی
گفتا که روی نیکو خودکامه است و بدخو - زیرا که ناز و جورش دارد بسی روایی
گفتم اگر چنان است جورش حیات جان است - زیرا طلسم کان است هر گه بیازمایی
گفت این حدیث خام است روی نکو کدام است - این رنگ و نقش دام است مکر است و بی وفایی
چون جان جان ندارد می دانک آن ندارد - بس کس که جان سپارد در صورت فنایی
گفتم که خوش عذارا تو هست کن فنا را - زر ساز مس ما را تو جان کیمیایی
تسلیم مس بباید تا کیمیا بیابد - تو گندمی ولیکن بیرون آسیایی
گفتا تو ناسپاسی تو مس ناشناسی - در شک و در قیاسی زین ها که می نمایی
گریان شدم به زاری گفتم که حکم داری - فریاد رس به یاری ای اصل روشنایی
چون دید اشک بنده آغاز کرد خنده - شد شرق و غرب زنده زان لطف آشنایی
ای همرهان و یاران گریید همچو باران - تا در چمن نگاران آرند خوش لقایی

ای برده اختیارم تو اختیار مایی - من شاخ زعفرانم تو لاله زار مایی

گفتم غمت مرا کشت گفتا چه زهره دارد - غم این قدر نداند ک آخر تو یار مایی
من باغ و بوستانم سوزیده خزانم - باغ مرا بخندان ک آخر بهار مایی
گفتا تو چنگ مایی و اندر ترنگ مایی - پس چیست زاری تو چون در کنار مایی
گفتم ز هر خیالی درد سر است ما را - گفتا ببر سرش را تو ذوالفقار مایی
سر را گرفته بودم یعنی که در خمارم - گفت ار چه در خماری نی در خمار مایی
گفتم چو چرخ گردان والله که بی قرارم - گفت ار چه بی قراری نی بی قرار مایی
شکرلبش بگفتم لب را گزید یعنی - آن راز را نهان کن چون رازدار مایی
ای بلبل سحرگه ما را بپرس گه گه - آخر تو هم غریبی هم از دیار مایی
تو مرغ آسمانی نی مرغ خاکدانی - تو صید آن جهانی وز مرغزار مایی
از خویش نیست گشته وز دوست هست گشته - تو نور کردگاری یا کردگار مایی
از آب و گل بزادی در آتشی فتادی - سود و زیان یکی دان چون در قمار مایی
این جا دوی نگنجد این ما و تو چه باشد - این هر دو را یکی دان چون در شمار مایی
خاموش کن که دارد هر نکته تو جانی - مسپار جان به هر کس چون جان سپار مایی