دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

با تو عتاب دارم جانا چرا چنینی - رنجور و ناتوانم نایی مرا ببینی

دیدی که سخت زردم پنداشتی که مردم - آخر چگونه میرد آنک تواش قرینی
یا سیدی و روحی حمت فلم تعدنی - یا صحتی شفایی لم تستمع حنینی
بس احتراز کردم صبر دراز کردم - امروز ناز کردم با اصل نازنینی
امشب چو مه برآید داوود جان بیاید - ای رنج موم گردی گر برج آهنینی
شب بنده را بپرسد وز بی گهی نترسد -شب نیز مست گردد بی نقل و ساتکینی
ای ناله چند ناله افزونتری ز ژاله - بر بنده کمینه تو نیز در کمینی

می زن سه تا که یکتا گشتم مکن دوتایی - یا پرده رهاوی یا پرده رهایی

بی زیر و بی بم تو ماییم در غم تو - در نای این نوا زن کافغان ز بی نوایی
قولی که در عراق است درمان این فراق است - بی قول دلبری تو آخر بگو کجایی
ای آشنای شاهان در پرده سپاهان - بنواز جان ما را از راه آشنایی
در جمع سست رایان رو زنگله سرایان - کاری ببر به پایان تا چند سست رایی
از هر دو زیرافکند بندی بر این دلم بند - آن هر دو خود یک است و ما را دو می نمایی
گر یار راست کاری ور قول راست داری - در راست قول برگو تا در حجاز آیی
در پرده حسینی عشاق را درآور - وز بوسلیک و مایه بنمای دلگشایی
از تو دوگاه خواهند تو چارگاه برگو - تو شمع این سرایی ای خوش که می سرایی

دی دامنش گرفتم کای گوهر عطایی - شب خوش مگو مرنجان کامشب از آن مایی

افروخت روی دلکش شد سرخ همچو اخگر - گفتا بس است درکش تا چند از این گدایی
گفتم رسول حق گفت حاجت ز روی نیکو - درخواه اگر بخواهی تا تو مظفر آیی
گفتا که روی نیکو خودکامه است و بدخو - زیرا که ناز و جورش دارد بسی روایی
گفتم اگر چنان است جورش حیات جان است - زیرا طلسم کان است هر گه بیازمایی
گفت این حدیث خام است روی نکو کدام است - این رنگ و نقش دام است مکر است و بی وفایی
چون جان جان ندارد می دانک آن ندارد - بس کس که جان سپارد در صورت فنایی
گفتم که خوش عذارا تو هست کن فنا را - زر ساز مس ما را تو جان کیمیایی
تسلیم مس بباید تا کیمیا بیابد - تو گندمی ولیکن بیرون آسیایی
گفتا تو ناسپاسی تو مس ناشناسی - در شک و در قیاسی زین ها که می نمایی
گریان شدم به زاری گفتم که حکم داری - فریاد رس به یاری ای اصل روشنایی
چون دید اشک بنده آغاز کرد خنده - شد شرق و غرب زنده زان لطف آشنایی
ای همرهان و یاران گریید همچو باران - تا در چمن نگاران آرند خوش لقایی