دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

در رنگ یار بنگر تا رنگ زندگانی - بر روی تو نشیند ای ننگ زندگانی

هر ذره ای دوان است تا زندگی بیابد - تو ذره ای نداری آهنگ زندگانی
گر ز آنک زندگانی بودی مثال سنگی - خوش چشمه ها دویدی از سنگ زندگانی
در آینه بدیدم نقش خیال فانی - گفتم چیی تو گفتا من زنگ زندگانی
اندر حیات باقی یابی تو زندگان را - وین باقیان کیانند دلتنگ زندگانی
آن ها که اهل صلحند بردند زندگی را - وین ناکسان بمانند در جنگ زندگانی

با تو عتاب دارم جانا چرا چنینی - رنجور و ناتوانم نایی مرا ببینی

دیدی که سخت زردم پنداشتی که مردم - آخر چگونه میرد آنک تواش قرینی
یا سیدی و روحی حمت فلم تعدنی - یا صحتی شفایی لم تستمع حنینی
بس احتراز کردم صبر دراز کردم - امروز ناز کردم با اصل نازنینی
امشب چو مه برآید داوود جان بیاید - ای رنج موم گردی گر برج آهنینی
شب بنده را بپرسد وز بی گهی نترسد -شب نیز مست گردد بی نقل و ساتکینی
ای ناله چند ناله افزونتری ز ژاله - بر بنده کمینه تو نیز در کمینی

می زن سه تا که یکتا گشتم مکن دوتایی - یا پرده رهاوی یا پرده رهایی

بی زیر و بی بم تو ماییم در غم تو - در نای این نوا زن کافغان ز بی نوایی
قولی که در عراق است درمان این فراق است - بی قول دلبری تو آخر بگو کجایی
ای آشنای شاهان در پرده سپاهان - بنواز جان ما را از راه آشنایی
در جمع سست رایان رو زنگله سرایان - کاری ببر به پایان تا چند سست رایی
از هر دو زیرافکند بندی بر این دلم بند - آن هر دو خود یک است و ما را دو می نمایی
گر یار راست کاری ور قول راست داری - در راست قول برگو تا در حجاز آیی
در پرده حسینی عشاق را درآور - وز بوسلیک و مایه بنمای دلگشایی
از تو دوگاه خواهند تو چارگاه برگو - تو شمع این سرایی ای خوش که می سرایی