دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

رقصان شو ای قراضه کز اصل اصل کانی - جویای هر چه هستی می دانک عین آنی

خورشید رو نماید وز ذره رقص خواهد - آن به که رقص آری دامن همی کشانی
روزی کنار گیری ای ذره آفتابی - سر بر برش نهاده این نکته را بدانی
پیش آردت شرابی کای ذره درکش این را - خوردی و محو گشتی در آفتاب جانی
شد ذره آفتابی از خوردن شرابی - در دولت تجلی از طعن لن ترانی
ما میوه های خامیم در تاب آفتابت - رقصی کنیم رقصی زیرا تو می پزانی
احسنت ای پزیدن شاباش ای مزیدن - از آفتاب جانی کو را نبود ثانی
مخدوم شمس دینم شاهنشهی ز تبریز - تسلیم توست جان ها ای جان و دل تو دانی

در رنگ یار بنگر تا رنگ زندگانی - بر روی تو نشیند ای ننگ زندگانی

هر ذره ای دوان است تا زندگی بیابد - تو ذره ای نداری آهنگ زندگانی
گر ز آنک زندگانی بودی مثال سنگی - خوش چشمه ها دویدی از سنگ زندگانی
در آینه بدیدم نقش خیال فانی - گفتم چیی تو گفتا من زنگ زندگانی
اندر حیات باقی یابی تو زندگان را - وین باقیان کیانند دلتنگ زندگانی
آن ها که اهل صلحند بردند زندگی را - وین ناکسان بمانند در جنگ زندگانی

با تو عتاب دارم جانا چرا چنینی - رنجور و ناتوانم نایی مرا ببینی

دیدی که سخت زردم پنداشتی که مردم - آخر چگونه میرد آنک تواش قرینی
یا سیدی و روحی حمت فلم تعدنی - یا صحتی شفایی لم تستمع حنینی
بس احتراز کردم صبر دراز کردم - امروز ناز کردم با اصل نازنینی
امشب چو مه برآید داوود جان بیاید - ای رنج موم گردی گر برج آهنینی
شب بنده را بپرسد وز بی گهی نترسد -شب نیز مست گردد بی نقل و ساتکینی
ای ناله چند ناله افزونتری ز ژاله - بر بنده کمینه تو نیز در کمینی