دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای آنک جمله عالم از توست یک نشانی - زخمت بر این نشانه آمد کنون تو دانی

زخمی بزن دگر تو مرهم نخواهم از تو - گر یک جهان نماند چه غم تو صد جهانی
در شرح درنیایی چون شرح سر حقی - در جان چرا نیایی چون جان جان جانی
ماییم چون درختان صنع تو باد گردان - خود کار باد دارد هر چند شد نهانی
زان باد سبز گردیم زان باد زرد گردیم - گر برگ را بریزی از میوه کی ستانی
در نقش باغ پیش است در اصل میوه پیش است - تو اولین گهر را آخر همی رسانی
خواهم که از تو گویم وز جز تو دست شویم - پنهان شوی و ما را در صف همی کشانی

رقصان شو ای قراضه کز اصل اصل کانی - جویای هر چه هستی می دانک عین آنی

خورشید رو نماید وز ذره رقص خواهد - آن به که رقص آری دامن همی کشانی
روزی کنار گیری ای ذره آفتابی - سر بر برش نهاده این نکته را بدانی
پیش آردت شرابی کای ذره درکش این را - خوردی و محو گشتی در آفتاب جانی
شد ذره آفتابی از خوردن شرابی - در دولت تجلی از طعن لن ترانی
ما میوه های خامیم در تاب آفتابت - رقصی کنیم رقصی زیرا تو می پزانی
احسنت ای پزیدن شاباش ای مزیدن - از آفتاب جانی کو را نبود ثانی
مخدوم شمس دینم شاهنشهی ز تبریز - تسلیم توست جان ها ای جان و دل تو دانی

در رنگ یار بنگر تا رنگ زندگانی - بر روی تو نشیند ای ننگ زندگانی

هر ذره ای دوان است تا زندگی بیابد - تو ذره ای نداری آهنگ زندگانی
گر ز آنک زندگانی بودی مثال سنگی - خوش چشمه ها دویدی از سنگ زندگانی
در آینه بدیدم نقش خیال فانی - گفتم چیی تو گفتا من زنگ زندگانی
اندر حیات باقی یابی تو زندگان را - وین باقیان کیانند دلتنگ زندگانی
آن ها که اهل صلحند بردند زندگی را - وین ناکسان بمانند در جنگ زندگانی