دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

اندر شکست جان شد پیدا لطیف جانی - چون این جهان فروشد وا شد دگر جهانی

بازار زرگران بین کز نقد زر چه پر شد - گر چه ز زخم تیشه درهم شکست کانی
تا تو خمش نکردی اندیشه گرد نامد - وا شد دهان دل چون بربسته شد دهانی
چندین هزار خانه کی گشت از زمانه - تا در دل مهندس نقشش نشد نهانی
سری است زان نهانتر صد نقش از آن مصور - در خاطر مهندس و اندر دل فلانی
چون دل صفا پذیرد آن سر جهان بگیرد - وآنگه کسی نمیرد در دور لامکانی
تبریز شمس دین را از لطف لابه ای کن - کز باغ بی زمانی در ما نگر زمانی

مطرب چو زخمه ها را بر تار می کشانی - این کاهلان ره را در کار می کشانی

ای عشق چون درآیی در عالم جدایی - این بازماندگان را تا یار می کشانی
کوری رهزنان را ایمن کنی جهان را - دزدان شهر دل را بر دار می کشانی
مکار را ببینی کورش کنی به مکری - چون یار را ببینی در غار می کشانی
بر تازیان چابک بندی تو زین زرین -پالانیان بد را در بار می کشانی
سوداییان ما را هر لحظه می نوازی - بازاریان ما را بس زار می کشانی
عشاق خارکش را گلزار می نمایی - خودکام گل طرب را در خار می کشانی
آن کو در آتش آید راهش دهی به آبی - و آن کو دود به آبی در نار می کشانی
موسی خاک رو را ره می دهی به عزت - فرعون بوش جو را در عار می کشانی
این نعل بازگونه بی چون و بی چگونه - موسی عصاطلب را در مار می کشانی

ای آنک جمله عالم از توست یک نشانی - زخمت بر این نشانه آمد کنون تو دانی

زخمی بزن دگر تو مرهم نخواهم از تو - گر یک جهان نماند چه غم تو صد جهانی
در شرح درنیایی چون شرح سر حقی - در جان چرا نیایی چون جان جان جانی
ماییم چون درختان صنع تو باد گردان - خود کار باد دارد هر چند شد نهانی
زان باد سبز گردیم زان باد زرد گردیم - گر برگ را بریزی از میوه کی ستانی
در نقش باغ پیش است در اصل میوه پیش است - تو اولین گهر را آخر همی رسانی
خواهم که از تو گویم وز جز تو دست شویم - پنهان شوی و ما را در صف همی کشانی