دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

بازآمدی که ما را درهم زنی به شوری - داوود روزگاری با نغمه زبوری

یا مصر پرنباتی یا یوسف حیاتی - یعقوب را نپرسی چونی از این صبوری
بازآمد آن قیامت با فتنه و ملامت - گفتم که آفتابی یا نور نور نوری
ای آسمان برین دم گردان و بی قراری - وی خاک هم در این غم خاموش و در حضوری
ای دلبر پریرین وی فتنه تو شیرین - دل نام تو نگوید از غایت غیوری
خورشید چون برآید خود را چرا نماید - با آفتاب رویت از جاهلی و کوری
بازآمد آن سلیمان بر تخت پادشاهی - جان را نثار او کن آخر نه کم ز موری
در پرده چون نشستی رسوا چرا نگشتی - این نیست از ستیری این نیست از ستوری
تره فروش کویش این عقل را نگیرد - تو بر سرش نهادی بنگر چه دور دوری
بازآمده ست بازی صیاد هر نیازی - ای بوم اگر نه شومی از وی چرا نفوری
بازآمد آن تجلی از بارگاه اعلا - ای روح نعره می زن موسی و کوه طوری
بازآمدی به خانه ای قبله زمانه - والله صلاح دینی پیوسته در ظهوری

گر روشنی تو یارا یا خود سیه ضمیری - در هر دو حال خود را از یار وانگیری

پا واگرفتن تو هر دو ز حال کفر است - صد کفر بیش باشد در عاشقان نفیری
پاکت شود پلیدی چون از صنم بریدی - گردد پلید پاکی چون غرقه در غدیری
دنبال شیر گیری کی بی کباب مانی - کی بی نوا نشینی چون صاحب امیری
بگذار سر بد را پنهان مکن تو خود را - در زیرکی چو مویی پیدا میان شیری
خوردی تو زهر و گفتی حق را از این چه نقصان - حق بی نیاز باشد وز زهر تو بمیری
زیر درخت خرما انداز همچو مریم - گر کاهلی به غایت ور نیز سست پیری
از سایه های خرما شیرین شوی چو خرما - وز پختگی خرما تو پختگی پذیری

چون روی آتشین را یک دم تو می نپوشی - ای دوست چند جوشم گویی که چند جوشی

ای جان و عقل مسکین کی یابد از تو تسکین - زین سان که تو نهادی قانون می فروشی
سرنای جان ها را در می دمی تو دم دم - نی را چه جرم باشد چون تو همی خروشی
روپوش برنتابد گر تاب روی این است - پنهان نگردد این رو گر صد هزار پوشی
بر گرد شید گردی ای جان عشق ساده - یا نیک سرخ چشمی یا خود سیاه گوشی
گر ز آنک عقل داری دیوانه چون نگشتی - ور نه از اصل عشقی با عشق چند کوشی
اجزای خویش دیدم اندر حضور خامش - بس نعره ها شنیدم در زیر هر خموشی
گفتم به شمس تبریز کاین خامشان کیانند - گفتا چو وقت آید تو نیز هم نپوشی