دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

زان خاک تو شدم تا بر من گهر بباری - چون موی از آن شدم من تا تو سرم بخاری

زان دست شستم از خود تا دست من تو گیری - زان چون خیال گشتم تا در دلم گذاری
زان روز و شب دریدم در عاشقی گریبان - تا تو ز مشرق دل چون مه سری برآری
زان اشکبار گشتم چون ابر در بهاران - تا نوبهار حسنت بر من کند بهاری
حمال آن امانت کان را فلکت نپذرفت - گشتم به اعتمادی کز لطف توست یاری
شاها به حق آنک بر لوح سینه هر دم - از بهر بت پرستان نوصورتی نگاری
بنمای صورتی را کان لوح درنگنجد - تا بت پرست و بتگر یابند رستگاری

گر از شراب دوشین در سر خمار داری - بگذار جام ما را با این چه کار داری

ور تازه ای نه دوشین بنشین بیا بنوش این - تا از خیال پیشین زنهار سر نخاری
تا سنگ را پرستی از دیگران گسستی - دریا تو را نشاید گر سیل یاد آری
در بارگاه خاقان سودای پرنفاقان - زنبیل هر گدایی در پیش شهریاری
فهرست یاد کینی با لطف ساتکینی - اندر بهشت وآنگه در شعله های ناری
زین سر اگر ببینی مویی ز خوب چینی - نی پرده زیر ماند نی نعره های زاری
نی غوره ای بجوشی نی سرکه ای فروشی - الا شراب نوشی انگور می فشاری
انگور این وجودت افشردن تو سودت - انگار کین نبودت تا چند مهر کاری
وقتی که دررمیدی تو سوی شمس تبریز - آن جا خدای داند کاندر چه لاله زاری

بازآمدی که ما را درهم زنی به شوری - داوود روزگاری با نغمه زبوری

یا مصر پرنباتی یا یوسف حیاتی - یعقوب را نپرسی چونی از این صبوری
بازآمد آن قیامت با فتنه و ملامت - گفتم که آفتابی یا نور نور نوری
ای آسمان برین دم گردان و بی قراری - وی خاک هم در این غم خاموش و در حضوری
ای دلبر پریرین وی فتنه تو شیرین - دل نام تو نگوید از غایت غیوری
خورشید چون برآید خود را چرا نماید - با آفتاب رویت از جاهلی و کوری
بازآمد آن سلیمان بر تخت پادشاهی - جان را نثار او کن آخر نه کم ز موری
در پرده چون نشستی رسوا چرا نگشتی - این نیست از ستیری این نیست از ستوری
تره فروش کویش این عقل را نگیرد - تو بر سرش نهادی بنگر چه دور دوری
بازآمده ست بازی صیاد هر نیازی - ای بوم اگر نه شومی از وی چرا نفوری
بازآمد آن تجلی از بارگاه اعلا - ای روح نعره می زن موسی و کوه طوری
بازآمدی به خانه ای قبله زمانه - والله صلاح دینی پیوسته در ظهوری