دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای کرده رو چو سرکه چه گردد ار بخندی - والله ز سرکه رویی تو هیچ برنبندی

تلخی ستان شکر ده سیلی بنوش و سر ده - خندان بمیر چون گل گر ز آنک ارجمندی
چون مو شده ست آن مه در خنده است و قهقه - چت کم شود که گه گه از خوی ماه رندی
بشکفته است شوره تو غوره ای و غوره - آخر تو جان نداری تا چند مستمندی
با کان غم نشینی شادی چگونه بینی - از موش و موش خانه کی یافت کس بلندی
بالای چرخ نیلی یابند جبرئیلی - وز خاک پای پاکان یابند بی گزندی
زان رنگ روی و سیما اسرار توست پیدا - کاندر کدام کویی چه یار می پسندی
چون چشم می گشاید در چشم می نماید - گر ز آنک ریش گاوی ور شیر هوشمندی
قارون مثال دلوی در قعر چه فروشد - عیسی به بام گردون بنمود خوش کمندی
گر دلو سر برآرد جز آب چه ندارد - پاره شود بپوسد در ظلمت و نژندی
ای لولیان لالا بالا پریده بالا - وارسته زین هیولا فارغ ز چون و چندی

در غیب هست عودی کاین عشق از او است دودی - یک هست نیست رنگی کز او است هر وجودی

هستی ز غیب رسته بر غیب پرده بسته - و آن غیب همچو آتش در پرده های دودی
دود ار چه زاد ز آتش هم دود شد حجابش - بگذر ز دود هستی کز دود نیست سودی
از دود گر گذشتی جان عین نور گشتی - جان شمع و تن چو طشتی جان آب و تن چو رودی
گر گرد پست شستی قرص فلک شکستی - در نیست برشکستی بر هست ها فزودی
بشکستی از نری او سد سکندری او - ز افرشته و پری او روبندها گشودی
ملکش شدی مهیا از عرش تا ثریا - از زیر هفت دریا در بقا ربودی
رفتی لطیف و خرم زان سو ز خشک و از نم - در عشق گشته محرم با شاهدی به سودی
تبریز شمس دینی گر داردش امینی - با دیده یقینی در غیب وانمودی

ای آنک جان ما را در گلشکر کشیدی - چون جان و دل ببردی خود را تو درکشیدی

ما را چو سایه دیدی از پای درفتاده - جانا چو سرو سرکش از سایه سر کشیدی
چون سیل در کهستان ما سو به سو دوانه - اندر پیت تو خیمه سوی دگر کشیدی
تو آن مهی که هر کو آمد به خرمن تو - مانند آفتابش در کان زر کشیدی
کشتی ز رشک ما را باری چو اشک ما را - از چشم خود میفکن چون در نظر کشیدی
بر عاشقت ز صد سو از خلق زخم آید - از لطف و رحمت خود پیشش سپر کشیدی
یک قوم را به حیلت بستی به بند زرین - یک قوم را به حجت اندر سفر کشیدی
آوه که شد فضولی در خون چند گولی - رحمی بکن بر آن کش در شور و شر کشیدی
از چشم عاشقانت شب خواب شد رمیده - زیرا که بی دلان را وقت سحر کشیدی
ای عشق دل نداری تا که دلت بسوزد - خود جمله دل تو داری دل را تو برکشیدی
بس کن که نقل عیسی از بیخودی و مستی - در آخر ستوران در پیش خر کشیدی