دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

دی عهد و توبه کردی امروز درشکستی - دی بحر تلخ بودی امروز گوهرستی

دی بایزید بودی و اندر مزید بودی - و امروز در خرابی دردی فروش و مستی
دردی بنوش ای جان بسکل ز هوش ای جان - ازرق مپوش ای جان تا که صنم پرستی
امروز بس خرابی هم جام آفتابی - نی کدخدای ماهی نی شوهر مهستی
افزونی از مساکن بیرونی از معادن - آن نیستی ولیکن هستی چنانک هستی
یک گوشه بسته بودی زان گوشه خسته بودی - آن بسته را گشودی رستی تمام رستی
حیوان سوار نبود جز بهر کار نبود - حیوان نه ای تو حیی جستی ز کار جستی
تو پیک آسمانی چون ماه کی توانی - تا تو سوار پایی تا تو به دست شستی
خامش مده نشانی گر چه ز هر بیانی -شد مرهم جهانی هر خسته ای که خستی

یا من عجب فتادم یا تو عجب فتادی - چندین قدح بخوردی جامی به من ندادی

تو از شراب مستی من هم ز بوی مستم - بو نیز نیست اندک در بزم کیقبادی
بسیار عاشقان را کشتی تو بی گناهی - در رنج و غم نکشتی کشتی ز ذوق و شادی
ای تو گشاد عالم ای تو مراد آدم - خانه چرا گرفتی در کوی بی مرادی
زیرا چراغ روشن در ظلمت شب آید - درمان به درد آید این است اوستادی
بستی زبان و گوشم تا جز غمت ننوشم - نی نکته عمیدی نی گفته عمادی
تبریز شمس دین را خدمت رسان ز مستان - سجده کن و بگویش اوحشت یا فوادی

ای کرده رو چو سرکه چه گردد ار بخندی - والله ز سرکه رویی تو هیچ برنبندی

تلخی ستان شکر ده سیلی بنوش و سر ده - خندان بمیر چون گل گر ز آنک ارجمندی
چون مو شده ست آن مه در خنده است و قهقه - چت کم شود که گه گه از خوی ماه رندی
بشکفته است شوره تو غوره ای و غوره - آخر تو جان نداری تا چند مستمندی
با کان غم نشینی شادی چگونه بینی - از موش و موش خانه کی یافت کس بلندی
بالای چرخ نیلی یابند جبرئیلی - وز خاک پای پاکان یابند بی گزندی
زان رنگ روی و سیما اسرار توست پیدا - کاندر کدام کویی چه یار می پسندی
چون چشم می گشاید در چشم می نماید - گر ز آنک ریش گاوی ور شیر هوشمندی
قارون مثال دلوی در قعر چه فروشد - عیسی به بام گردون بنمود خوش کمندی
گر دلو سر برآرد جز آب چه ندارد - پاره شود بپوسد در ظلمت و نژندی
ای لولیان لالا بالا پریده بالا - وارسته زین هیولا فارغ ز چون و چندی