دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای حیله هات شیرین تا کی مرا فریبی - آن را که ملک کردی دیگر چرا فریبی

اما چو جمله عالم ملک تو است کلی - بیرون ز ملکت خود دیگر که را فریبی
داوود را فریبی در دام ملک و دولت - و ایوب را دگرگون اندر بلا فریبی
آن را به دانه بردی وین را به دام بردی - آن دام دانه شد چون تو خوش لقا فریبی
فرعون عالمی را بفریبد و نداند - کان خاین دغا را هم در دغا فریبی
ای کمترین فریبت صد خونبهای صیدان - ای پربها که او را تو بی بها فریبی
ای دل خدا کسی را دانی چه سان فریبد - آخر تو جملگان را خود از خدا فریبی

دی عهد و توبه کردی امروز درشکستی - دی بحر تلخ بودی امروز گوهرستی

دی بایزید بودی و اندر مزید بودی - و امروز در خرابی دردی فروش و مستی
دردی بنوش ای جان بسکل ز هوش ای جان - ازرق مپوش ای جان تا که صنم پرستی
امروز بس خرابی هم جام آفتابی - نی کدخدای ماهی نی شوهر مهستی
افزونی از مساکن بیرونی از معادن - آن نیستی ولیکن هستی چنانک هستی
یک گوشه بسته بودی زان گوشه خسته بودی - آن بسته را گشودی رستی تمام رستی
حیوان سوار نبود جز بهر کار نبود - حیوان نه ای تو حیی جستی ز کار جستی
تو پیک آسمانی چون ماه کی توانی - تا تو سوار پایی تا تو به دست شستی
خامش مده نشانی گر چه ز هر بیانی -شد مرهم جهانی هر خسته ای که خستی

یا من عجب فتادم یا تو عجب فتادی - چندین قدح بخوردی جامی به من ندادی

تو از شراب مستی من هم ز بوی مستم - بو نیز نیست اندک در بزم کیقبادی
بسیار عاشقان را کشتی تو بی گناهی - در رنج و غم نکشتی کشتی ز ذوق و شادی
ای تو گشاد عالم ای تو مراد آدم - خانه چرا گرفتی در کوی بی مرادی
زیرا چراغ روشن در ظلمت شب آید - درمان به درد آید این است اوستادی
بستی زبان و گوشم تا جز غمت ننوشم - نی نکته عمیدی نی گفته عمادی
تبریز شمس دین را خدمت رسان ز مستان - سجده کن و بگویش اوحشت یا فوادی